نمایشنامه خوانی
۱۳٩٠/۱۱/٥نمایشنامه ی "کمد" نوشته ی سلما سلامتی در بخش نمایشنامه خوانی سی امین جشنواره تئاتر فجر خوانده می شود.
نقش خوانی ها توسط آتوسا راستی ،محمدرضا چرخ تاب ،پژمان عبدی ،الهام شعبانی،عاطفه پیرنظر و ارشیا زرین انجام می شود.
پنج شنبه ششم بهمن ماه 1390 ساعت 5/5 عصردر سالن کنفرانس تئاتر شهر میزبان شما هستیم .
صحنه ی یکم از پرده ی یکم این نمایشنامه را پیش روی شما قرار می دهیم :
پرده ی یکم
صحنه ی یکم
(شب - عطاء کنار پنجره ی مهمان خانه نشسته و سرگرم بازنگری داستانش در لپ تاپ است)
داستان عطاء :
از این بالا همه چیز جور دیگری ست.انگار آدم ها روی صحفه ی کاغذ حرکت می کنند؛قابل ترحم و بی دردسر. نیم ساعتی می شود که منتظرم رئیسم نامه را امضاء کند و مرا از این وقت کشی برهاند.آن پیرمرد هم نیم ساعتی ست منتظر است؛شاید هم بیشتر. چایم را که برداشتم و آمدم کنار پنجره،آن جا ایستاده بود.پنجره های این جا پنجره نیست،دیوار است؛ دیوارهای شیشه ای. همین که بیرون را می بینی ،خیال برت می دارد که هوای بیرون را تنفس می کنی.اما هیچ دریچه ای به بیرون باز نمی شود. با این حال ایستادن کنار این دیوار شیشه ای،برایم از هر کاری جذاب تر است. پیرمرد هم چنان ایستاده. کمی از پیاده رو فاصله دارد و با عبورهر ماشین، دستش را لرزان بلند می کند.کت و شلوار قهوه ای تمیزی پوشیده و به یک عصای چوبی عسلی تکیه کرده است.اندام نحیف و ریز نقشی دارد که پیری دو چندان ضعیف نشانش می دهد.مردی حدود چهل ساله به سرعت از ساختمان رو به رو بیرون می آید وبرای اولین ماشین عبوری دست بلند می کند.ماشین یک قدم مانده به پیرمرد می ایستد و مرد سوار می شود.پیرمرد کند و لرزان به سمت ماشین حرکت می کند.هنوز به قدم دوم نرسیده، ماشین دور می شود!
پیرمرد مستأصل می ماند و دقایقی همان گونه امیدوار برای ماشین ها دست بلند می کند.دختری که در امتداد خیابان راه می رود و هر لحظه نگاهی به ماشین های پشت سرش می اندازد، وارد قاب شیشه ای نگاهم می شود. دو ماشین پشت هم می ایستند و یک سواری مدل بالا در خط وسط، سرعتش را کم می کند. سواری کمی جلوتر از پیرمرد توقف می کند. دختر سلانه سلانه از پیرمرد می گذرد و سوار می شود. صدای قیژ چرخ های سواری در گوشم می پیچد...
(عطاء به ادامه ی داستان فکر می کند. سپس می نویسد)
دقیقه ای طول می کشد تا پیرمرد نگاه از سواری که حالا حتماً خیلی دور شده،بردارد.خسته و نا امید به سمت جدول کنار خیابان می رود و می نشیند.دست ها را به عصا تکیه می دهد و پیشانی را به دست ها.
تلفن زنگ می زند. گوشی را که برمی دارم، منشی رییس می خواهد برای جلسه به آن جا بروم.
از ساختمان که بیرون می آیم،شب سایه افکنده. کنار خیابان می ایستم تا ماشین بگیرم. چند ماشین گویی مرا نمی بینند، می گذرند و من قدم به قدم در امتداد حرکت ماشین ها پیش می روم. ناگاه متوجه چیزی کنار پایم می شوم! پیرمرد هم چنان پیشانی بر دست ها گذارده است! لحظه ای بر جای می مانم... سپس صدازنان تکانش می دهم... .پیرمرد فرو می ریزد!
صحنه ی دوم
...
منتظر حضور گرم و نظرات ارزشمندتان هستیم.
گفتوگو با سلما سلامتی نمایشنامهنویس و بازرس کانون نمایشنامهنویسان خانه تئاتر
درباره سیامین جشنواره تئاتر فجر
تئاتر بیرمق ما تنها توانسته به مدد جشنوارهی فجر خود را از غرقشدن نجات بدهد.
جشنواره تئاتر فجر که حالا به دروه سیام رسیده چقدر در ارتقاء کیفی و کمی تئاتر ایران تاثیر داشته؟
جشنوارهی تئاتر فجر بهانهای برای تئاتر کار کردن است. چون هنرمندان تئاتر را به یک نظم نسبی میرساند. چیزی که تئاتر ما در تمام طول سال به آن نیاز دارد ؛یعنی داشتن یک سیستم. هنرمندان مطمئن هستند اگر نمایشی را تمرین کنند مرجعی هست که دستکم کارشان را ببیند و شاید انتخابشان کند. اما اگر جشنواره نباشد کارشان حتی بازبینی هم نمیشود چه برسد به اجرا شدن. البته این قاعده استثناهایی هم دارد؛ کسانی هستند که نیازی به جشنواره ندارند و با همیاری نهادهای دولتی تئاتر برای خودشان سیستم درست کردهاند؛ یک سیستم غیرقابل نفوذ. این افراد درصد کمی از جمعیت تئاتری را تشکیل دادهاند در حالیکه باید چنین شبکهای برای کل تئاتر کشور طراحی شود ؛با شناخت تمام ظرفیتهایش که تعداد بسیار زیادی نیروی انسانی هستند.
وقتی هنرمندان متنشان را به جشنوار ارائه میکنند و متن مورد تایید قرار میگیرد برنامه پیدا میکنند. با وجود این که تجربه به آنها نشان داده تمرین برای جشنواره یک ریسک است اما بازهم شانس خودشان را امتحان میکنند. وقت و پول و انرژی و اعتبار خرج میکنند به این امید که شاید این هزینه برگردد؛ درست مثل یک قمارباز. همهی این تندادنها به رقابتِ از اساس غلط، برای این است که هنرمندان به دنبال یک برنامهی مدون کاری هستند یا به عبارت بهتر به دنبال جدی گرفتن شغلشان و به آویزی وصلشدن و از تعلیق در آمدن. شرکت هنرمندان در جشنواره اصلن به این معنا نیست که جشنواره را خیلی دوست دارند؛ آنها چارهای جز چنگزدن به تنها ریسمانی که دستکم تا حدی معلوم است به کجا وصل شده ندارند. اهالی تئاتر امید دارند با اجرای احتمالیشان در این جشنواره برنامهی مشخصی دستکم برای یک سال آینده خودشان فراهم کنند. بسیاری از اهالی جوان تئاتر ما که من نیز خود را از آنان می دانم، در صورت نبود تئاتر فجر هرگز دیده نمی شوند. متن های نمایشنامه نویسان این طیف جوان در شوراهای مختلف خاک خواهد خورد و کارگردانان خلاق آن ها پشت در سالن ها صف خواهند بست و بازیگران شان به هیچ بازی راه داده نخواهند شد. این همه دیده نشدن از روی دشمنی نیست ؛از آن جا که دور سفره ی کوچک تئاتر ما برای همه جا نیست، کوچکترها همیشه می ایستند و سرپا لقمه ای می خورند تا پیری سر سفره بنشاندشان. و صد البته با این نگاه جشنواره ی تئاتر فجر موهبتی ست.موهبتی که حاصل به مرگ گرفتن جماعت اهل تئاتر است.
این جشنواره بهعنوان مهمترین جشنوارهی تئاتری ایران که رنگ و بوی ملی دارد و از موضوعی بودن هم پرهیز کرده، باید جشنی باشد در پایان هر سال تئاتری برای آن چه که سیستم در طول یک سال انجام داده و به بهترین کیفیتها جایزه بدهد؛ اما با وجود تمام تلاشها و ادعاها و تمایلات متصدیان در طول این سالها این مهم عملی نشده و اگر واقعبین به تئاتر ایران نگاه کنیم میبینیم تئاتر ایران فقط در 10 روز جشنواره با کمتر از 50 گروه نمایشی خلاصه میشود و بقیه در کل سال بیکار خواهند بود و تازه این گروههای منتخب هم همگی به اجرا نمیرسند که اگر هم برسند با هزار و یک پیچ و خم روبهرو خواهند شد و در نهایت تنها سیستم موجود، ترکیب همان راهبلدانیست که گفتم، با نهادهای دولتی و بس.
با این اوصاف تئاتر بیرمق ما تنها توانسته به مدد جشنوارهی فجر خود را از غرقشدن نجات بدهد. ارتقاء کیفیت و کمیت آن مقولهایست که بعد از جان گرفتن این غریق میتوان در موردش فکر کرد.
هر ساله در شکل جشنواره تغییراتی بهوجود میآید، نظرتان درباره تغییراتی که امسال در بخشهای جشنواره بهوجود آمده چیست؟
تغییرات هرساله هم بزککردن این لاشهی نیمهجان است البته گهگاه نفس تازهای برای تحمل بیشتر میدهد اما نجات و درمان نه. برای مثال امسال بخش نگاه ویژه اضافه شده، تعداد بسیار زیادی تمرین کردند و هزینه کردند اما فقط 9 کار اجرا میشود. خب این 9 گروه که بیشتر هم جوان هستند شاید به نوایی برسند اما باقی چه؟! آنها نه نامونشانی دارند، نه بضاعت مالی، نه ارتباطی، باید بروند از راههای غیرهنری پولشان را جمع کنند تا سال دیگر بازبینی بروند شاید میان آن 9 نفر باشند. این برنامهریزی برای درمان مرض مزمن تئاتر نیست، مسکن خوراندن است. یک وقتی فقط استامینوفن بود حالا ژلوفن و نوافن هم آمده.
آیا در جشنواره امسال اثری از شما حضور دارد و یا اینکه برای همکاری دعوتی از شما شده است؟
من امسال نمایشنامهای به نام "کمد" نوشتم که 5 ماه به طور مستمر روی آن کار کردم. این متن را برای کارگردانی توسط خانم شهره سلطانی به جشنواره ارائه دادم. متن قبول شد و گروه تمرینهایش را شروع کرد اما بهدلایل بسیاری کار رد شد. تنها حسرتی که برایم ماند این بود که شکل نگرفتن درست و بهجای گروه بهدلیل شرایط سخت و گوناگون این امکان که نمایشنامهام را روی صحنه ببینم و نقصهایش را برطرف کنم از من گرفت. حال باید به تنهایی درست مثل یک ادیب، متنم را اصلاح کنم. در واقع فرصت رفتار به روش مرسوم درامنویسی در همهجای دنیا به دلیل بدنهی بیمار تئاتر ما از بیشتر درامنویسان ایرانی گرفته میشود و درامنویسان بنیان تئاتر را با مشقت بسیار و یکتنه میآفرینند که مسلم است خالی از اشکال نخواهد بود.
لازم است بگویم که این نمایشنامه را برای بخش تولید متون جشنواره نیز ارائه کردم که پذیرفته شد و قرار است همراه هشت نمایشنامهی دیگر در جشنواره خوانده شود .
برای همیشه استادم ؛محمد چرم شیر
۱۳۸٩/٢/٥
به مناسبت بزرگداشت محمد چرم شیر در پنجاهمین سال تولد
سال هاست در اندیشه ی یک سپاس ام؛سپاس از یک معلم.معلمی که هرگاه نامش از ذهنم می گذرد،وجودم لبریز از شوق زیستن می شود.شوقی بی پایان که باور ندارم روزی سرد شود.سپاس شاید یک انتهاست برای آن چه در حقمان روا داشته اند.حال آن که آموزه های محمد چرم شیر را هیچ سپاسی انتها نیست. او به حق معلم است و بندگی اش بر من روا.
از آنی که دیدم اش مرا آموخت.دیر آمدم،لبخند زد آن چنان که دیگر بار به پاس لبخندش زودتر از آن چه مقرر بود آمدم.در چشمان ام حذر بود، با چشمان اش اشتیاقم بخشید.نوشتن نمی دانستم،باور داشت که می دانم و من نیز باورم شد.خام دستانه نوشتم،صبورانه خواند.کاهلی بسیار کردم، با سعی همیشگی اش خجل ام کرد و دوباره به پا شدم.قلبم سرد شد از سختی های راه،منزل ام شد، با شمع وجودش گرم شدم و دوباره راهی راه.کج رفتم دستم گرفت، نابلد بودم ،نهیب ام زد.هرچه کردم ، بود. این همه را چگونه سپاس؟!
می دانم که حسرت این سپاس را به گور خواهم برد.زیرا آن چه او در حق من کرد و می کند،هرگز به کلام در نمی آید. تنها امید دارم که شاگرد متعهدی باشم.خوب بشنوم،خوب بی اندیشم تا خالصانه بی آفرینم و استمرار ورزم تا بر مقام شاگرد او بودن، مقامی دیگر افزایم.
شاید در رسای محمد چرم شیر نویسنده، بسیار شنیده باشیم.محمد چرم شیری چنان بزرگ که نامش بی نیاز از هر پیش وند آقا و جنابی ست.محمد چرم شیری با پشتکار کم نظیر و نوشته هایی که حسابش برای من از شمار بیرون است. اما درباره ی محمد چرم شیر در مقام یک معلم آن هم نه فقط سر کلاس دانشکده،کم گفته و شنیده ایم.محمد چرم شیری که به جرأت می توان گفت بیشتر از تمام شاگردان اش می خواند، بیشتر از تمام شان قلم می زند و تجربه می کند و بیشتر از تمام شان میل به آموختن دارد.معلمی که غیر از کلاس باز هم برای ات وقت می گذارد،نوشته هایت را می خواند و به اندیشه هایت گوش فرا می دهد؛ حتی سال ها پس از اتمام آن کلاس.معلمی که تنها کافی ست طالب مقام شاگردی باشی تا او معلم ات شود و افسوس که کم شاگرد برای چنین معلمی دیده ام.
معلم صبورم،محمد چرم شیر گرامی،بزرگ ات می دارم.حکمت آموختی ام،حکیم ات می نامم.بارها و بارها ماهرانه مرا از گرداب نمایشنامه هایم رهانده ای؛استاد ات می نامم.بی دریغ رسم زندگی و نوشتن آموختی ام،عاشق ات می نامم.امید که روزی به رسم سپاسگزاری نوشته ای از جان نثار ات کنم.
سلما سلامتی
پنجم اردی بهشت ماه 1389
دعوت نامه
۱۳۸۸/۱٠/۳٠نمایشنامه ی "تهران 1390 خورشیدی " خوانده می شود.
این نمایشنامه نوشته ی این جانب سلما سلامتی ست؛ که به کارگردانی خانم پریسا مقتدی و همراهی گروه ایشان، روز شنبه سوم بهمن 1388 ساعت 3 بعدازظهر در دومین روز از بیست و هشتمین جشنواره بین المللی تئاتر فجر خوانده می شود.
از همه ی عزیزانی که مایل به حضور در این نشست هستند، دعوت می شود در تاریخ ذکر شده در سالن کنفرانس مجموعه ی تئاتر شهر حاضر شوند.
بی شک حضور علاقه مندان سبب خوشحالی این جانب است.
لازم به ذکر است ، این اثر که توسط انتشارات نمایش به چاپ رسیده ، به زودی به بازار خواهد آمد.
سینما در کما
۱۳۸۸/۱٠/۳٠نگاهی به ساعتم انداختم.یک ربع به سه بعداز ظهر بود؛بعد از ظهری از دی ماه که هوایش لطافت بعدازظهری از اسفند را داشت.قدم هایم را تندتر کردم و با عجله تاکسی گرفتم.یکی دو دقیقه تا ساعت سه بیشتر نمانده بود و من پشت چراغ قرمز تقاطع طالقانی با ولیعصر گیر افتاده بودم. با عجله پیاده شدم وباقی راه را دویدم.عقربه ی ساعت که روی سه لغزید،داشتم به شیشه ی گیشه ضربه می زدم. بلیط فروش خسته ، چرتش پاره شد و جواب سلامم را داد.باقی پولم را گرفته نگرفته به سمت در ورودی دویدم.متصدی همیشه محترم سینما فلسطین در کمال آرامش خوشامد گفت و بلیط نخوانده ام را پاره کرد.سراسیمه سراغ سالن را گرفتم و او باز هم آرام بالا را نشان داد.معده ام کم کم داشت ضعف می رفت. هم چنان که پله ها را می دویدم،به تنها کلوچه ی توی کیفم و آب معدنی که برای قرصم خریده بودم فکر می کردم.در سرم وسوسه ی لذتی کودکانه شیطنت می کرد.به لم دادن روی صندلی مخملی سینما فکر می کردم ؛ به تسلط پرده ای که خودش را به تمامی بر من عرضه می کرد و من کودکانه و بی صدا کلوچه ام را می خوردم ومی گذاشتم چون مادری مرا در آغوش بگیرد و قصه بگوید و به جهانی دیگر برد.
نفسم که سوخت، رویایم سبزی جنگل گرفت و صدای گنجشک. بلوز و شلوار گرم کن سفید پوشیده بودم و لبخند زنان می دویدم . متوجه کوتاهی پله های سینما فلسطین شدم و خدا را شکر کردم .تصویر پله ها با تصویر پلکان ورودی تخت جمشید درآمیخت و حالا که دقت می کنم ، به نظرم می رسد ارتباطی باشد میان پله های سینما فلسطین و نام قدیم خیابان طالقانی که آن هم دست بر تقدیر تخت جمشید بوده است !
وارد سالن که می شدم،مطمئن بودم یکی دو تبلیغ را از دست داده ام.اما خوشبختانه صدایی نمی آمد. راهنمای سالن را دیدم که نگاهم می کند و پرده ای که خالی بود. وقتی ایستادم و توانستم نفس عمیقی بکشم ،من بودم و راهنمای سالن و آپاراتچی.اسمش را از یاد برده بودم از بس که ندیده بودمش . آخرین فیلم های وطنی هم که آپاراتچی ها درآن بودند،مال پونزده بیست سال پیش بود.حس خوبی داشتم که با یک آپاراتچی حرف می زدم.حس می کردم آدم مهمی هستم.انگار در نقطه ی عطفی از تاریخ ایستاده بودم.چند دقیقه ای روی صندلی نشستم و به پرده ی خالی نگاه کردم .چرخ سینما با یک مشتری نمی چرخید!
حیرت و افسوس و همدردی ام که تمام شد،آپارات چی روی بالاترین پله نشست ، کنترل چی به دیوار تکیه داد و من دست از پا درازتر رفتم که پولم را پس بگیرم ؛شاید بشود به یک فست فود رفت و یک ساندیچ معمولی خورد.
از پله ها که پایین آمدم،کنترل چی های سالن های دیگر در تالار قدم می زدند ،فروشنده ی بوفه روزنامه می خواند وبلیط فروش دوباره به خواب رفته بود.
محاکمه در خیابان
۱۳۸۸/۱٠/٥دی ماه رو با محاکمه در خیابان شروع کردم .شروع خوبی بود.توی یک نیمروز که صبح بی تمرکزی رو گذرونده بود ، با جدیت تمام بلیط آخرین کار آقای کیمیایی رو خریدم وبا نهایت آداب دانی نسبت به سینما رفتم توی سالن تا برای خودم یه بعد ازظهر عالی بسازم.تازه تو یه روز معمولی نه یه روز نیم بها ! جالب تر این جاست که این توقع رو از فیلم در شرایطی داشتم که چندین فیلم آخر آقای کیمیایی من رو فقط به یه جمله رسونده بود :چرا جناب کیمیایی با یه فیلم نامه نویس جوان خوش ذوق همکاری نمی کنن؟!!!!!!
نکته ی جالب تر از این این جاست که هر بار با وجود این پرسش باز هم با یه امیدواری غریب می رم تا فیلم جدید ایشون رو ببینم.ناگفته نمونه که حتی یک کلمه هم راجع به فیلمشون نخونده بودم . جز چند تا تبلیغ تلویزیونی هم چیزی ندیده بودم. اغلب عادت ندارم این کار رو بکنم .شاید به این خاطره که دلم می خواد فیلم رو بدون هیچ پیش داوری ببینم. بله در مورد امیدواری غریب می گفتم.به نظرم این سابقه ی درخشان مسعود کیمیایی نیست که من رو به سالن سینما می کشونه ؛ اون چیزی که هر بار به رغم تمام ضعف ها منو به دیدن فیلم های این فیلمساز معتبر می بره ،سینمایی بودن اثرشه.بهتر بگم سینما رو با تمام وجود در فیلمش حس می کنم. در واقع این سینماست که به مدد فیلم کیمیایی نفس می کشه نه این که فیلم کیمیایی به دلیل پخش شدن در سالن سینما یک اثر سینمایی باشه. اتفاقی که برای بیشتر فیلم هایی که این روزها یا شاید این سال ها در سالن های سینمای ما یا بهتر بگم پایتخت(در شهرستان ها سینما کلمه ای ذهنی و ناملموس است که مردم آوازه ی آن را از دور شنیده اند حتی اگر درتالاری هر چند کهنه به نام سالن سینما گه گاه دور هم جمع شوند.)نشون داده می شه،می افته.این سینمایی که من از حضورش در فیلم های کیمیایی حرف می زنم شامل بسیاری از جزئیات می شه که شاید نتونم کامل بیانشون کنم. اما پیشگام بودن هنر عکاسی نسبت به سینما و در نتیجه فیلمساز رو در ابتدا به عنوان یک عکاس قابل معرفی کردن،زیبایی شناسی ویژه ی یک هنرمند که شرط مهم صاحب سبک بودنشه و... از مصادیق حضور سینما در کارهای کیمیاییه؛سینما به عنوان یک هنر.
من به دیدار دوباره ی سینما هر بار پای فیلم های کیمیایی می نشینم. اما همون طور که گفتم با وجود ضعف های فاحش فیلم های ایشون در سال های اخیر.همیشه از نظر من در مقام یک مخاطب مایل به آموزش ،ضعف فیلم های مسعود کیمیایی در فیلم نامه ی آثار ایشون بوده. و باور نمی کنید چقدر بعد از ظهرم عالی شد که دیدم فیلم نامه از تمام کارهای سال های اخیر بهتره و بهتر از اون این که دیدم آقای فرهادی به جناب کیمیایی کمک کردن . و این کمک گرفتن نه تنها برای من نشان ضعف کیمیایی نبود بلکه اون قدر من رو به ایشون امیدوار کرد که ایمان و امید غریبم تبدیل به یک شادی روشن شد.
ضعف کارهای ایشون در این سلا ها از نابلدی نبود بلکه از ،سر در لاک خود کردن و احساس گرایی و اصرار بر حفظ داشته ها و بی رحم نبودن نسبت به اثر خودشون بود.ترس از دور ریختن، ترس از دست دادن،میل به حفظ خاطره ها و بهتر بگم ترس طبیعی رشد بود که البته دلیل این ترس ها قابل بررسیه و عوامل بی شماری درش دخیل هستند که حتی می تونه عنوان یک کتاب باشه.اما با این رخداد خجسته آثار آقای کیمیایی رو به آسمان داره.من درست می دونم که در مقابل تغییر و آغاز رشد دوباره ی ایشون و شکستن آرام آرام این حفاظ سنگی صبور باشم و بخوام که آقای کیمیایی این مسیر سخت اما رفتنی رو تا ساختن یه اثر به تمامی تازه طی کنن. تا ایشون هم دین این سال هاشون رو به سینما که در این مدت اخیر مخاطب رو پای فیلم هاشون نگه داشته ادا کرده باشن.
من صبر می کنم چون می دونم مسعود کیمیایی که این بار اجازه داده ساختمان و در نتیجه ساختار کارش شکل و شمایل محکم تر و درست تری بگیره و ذهن مخاطب رو سالم به مقصد برسونه، باز هم اجازه می ده تا دیالوگ های درست تری نوشته بشه با رنگ و بوی شعر کیمیایی. دیالوگ هایی که معلومه از قلم کیمیایی جاری شده اما متعلق به شخصیت هاست ، از دهن اون ها بیرون می یاد نه از ذهن کیمیایی؛دیالوگ هایی که زیادی نداره و شعر در ذاتش جریان داره نه در چینش پشت هم و زائد واژگان.
من هرگز دوست ندارم شعر مردانه سخت کیمیایی از دست بره چون این تنها دارایی ماست بعد از زنده یاد علی حاتمی و در کنار بیضایی اما به نوعی دیگر .آن چه آرزوی من است بعد از محاکمه در خیابان ؛حالا،پختگی دیالوگ های کیمیایی ،دور ریختن جملات نا کارآمد و بی جهت سخت و رسوخ شعر تا عمیق ترین لایه ی زبان.
استاد عزیز روی صندلی سینما به رسم شاگردی دست به سینه می نشینم تا اوج دوباره تان را نظاره کنم.


