سلما سلامتی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سلما سلامتی
      سلما سلامتی ()
سنتوری نویسنده: سلما سلامتی - ۱۳۸٧/۱/۱۳

سنتور! سنتوری! علی سنتوری!

مدتی بود ننوشته بودم.حالا هم اگر  دقیقه ای بر این حال می گذشت مطمئن باشید نمی نوشتم.حال خوبی ست که می نویسم،حال خوبی ست که می آفرینم،همین جملات را.حتماً که نبایدقالبی برایش پیدا کرد.آفریدن اصل است قالب خودش شکل می گیرد.بستر رود را برای جاری شدن رود نساخته اند؛این رود است که جاری می شود وبسترش را که بهترین مسیر برای رسیدن به دریاست،می سازد.جاری می شود چون تشنه ی دریاست.وقتی جاری شد همه چیز می شود.تصور می کنی کوه ودرخت دست به دست هم داده اند تا رود در بسترش بیارامد.اما حقیقت این است که طلب دریا همتی به رود داده تا درخت را با کوه آشتی دهد.

مثل این که گرم شدم.حالا می شود حرف زد. سنتوری را دیدم. فیلم آقای مهرجویی درباره ی مردی جوان با نام علی ونام خانوادگی سنتوری. قصه اش را بلد بودم.اما مدت ها بود از کسی نشنیده بودم. ما آدم ها دوست داریم قصه های هم دیگر را بشنویم حتی اگر نظیرش را هزاران بار هم شنیده باشیم.فقط دلمان نمی خواهد کسی بهمان دروغ بگوید. آن هم فقط به این دلیل که می داند از قصه شنیدن خوشمان می آید.دلمان می خواهد یا سکوت کند یا قصه ی خودش را برایمان بگوید؛ قصه ی خود ِ خودش را.حالا اگر جزئیاتش کمی جابه جا شد ایرادی ندارد حتماً می خواسته خسته نشویم یا شاید خودش هم قصه اش را همان طوری می داند و به خاطر می آ ورد. اصلاًکسی هست که حقیقت قصه اش را همان طور که هست ،بداند؟!اگر هنوز به بچگی کودکی هایم بودم،می گفتم خدا.خدا همه چیز را می داند.قصه ی علی قصه ی غمگینی نبود اما مرا گریاند.قصه ی بدبینی نبود اما بدی ها را نشانم داد.قصه ی شادی نبود اما مرا خنداند.تمام آنچه را که برای درک حس زنده بودن لازم داشتم به من داد ویک حسرت؛ حسرت این که این فیلم را روی پرده ی عریض، در یک سالن تاریک؛با صدایی که از همه جا به گوش می رسد مثل صدای زندگی در شهر،ببینم.شانه به شانه ی مردمی که با تو غریبه اند اما شانه هاشان همراه شانه های تو هق هق می کند و صدای خنده هایت آن طور در صدای خنده شان حل می شود که انگار شهر می خندد .حسرت تجربه ای دسته جمعی که به من می گوید شهر قصه ای را شنید،شهر با تو هم درد است ،شهر با علی هم درد است،قلب شهر همراه قلب تو فشرده می شود،در تمام لحظات فیلم با من بود.حسرتی که آن را از سر واقع بینی به پس ذهن رانده بودم.نوعی درک غلط از واقع بینی که به جای آستین بالا زدن نئشه مان می کند.علی از شهر می ترسد.برنمی گردد.شهرش را در همان آسایشگاه می سازد؛اما بی هانیه.هانیه او را می یابد ،وسیله ی نجاتتش می شود اما نمی ماند.نمی تواند که بماند و شاید هم نباید.در واقع بذر عشقی که الهه ی هنر در دل علی ریخت و انگشتانش را آن طور ماهرانه به نواختن واداشت با نوا وشور علی در دل هانیه پاشیده شد.هانیه مراقبش بود تا جوانه زد و قدکشید اما وقتی دید در کنار علی ،در برهوت علی، در گم گشتگی های علی می پژمرد،برش داشت و رفت. اما آن جوانه هنوز زنده بود و علی را نجات داد.علی به دست خودش نجات یافت همان وقت که درهای قلبش را به سوی بزرگ ترین تجلی گاه عشق،هنر، گشود. علی حالا به هنر عاشق تر است.از آتش گذر کرده. به یاد داشته باشیم که سنتور به داد علی رسید؛هنر به مثابه تنها واقعیت موجود او را دوباره زنده کرد.هانیه نماند چون تنها رسالتش حمل جوانه ی عشق بود وبعد یک زندگی که فقط مال خودش بود. برای سهیم شدن با علی دیرشده بود. علی جا ماند. شاید به این خاطر که باید توقف می کرد تا طوری دیگر برود. پدر آن چه کرد تنها وظیفه ای بود پدرانه ؛گرچه خیلی دیر اما کارساز.و مادر،میهن،مام ملت،تنها کارش حفظ آبرو وپس زدن فرزند نفرت انگیز به پستو وآه و ناله کردن وساکت کردنش با پول است.کاری که روز به روز این زباله را متعفن ومتعفن تر می کند.مادر دلسوز نیست.فرهنگ مادر به دنبال درمان نیست.فرهنگ مادر  عمرش را به دعای دروغین می گذراند و مدام به خودش ودیگران می گوید ما زباله نداریم.فرهنگ مادر دین را بازیچه کرده وخود نئشه ی افیون سطحی نگری به دین است.کسی باید خودش را نجات بدهد ودین حقیقی را به او بشناساند.حکایت این مادر حکایت آدم هایی ست  که پوست هندوانه را با اکراه در دست می گیرند به این دلیل که اسمش زباله است.حال آن که دقایقی قبل هندوانه اش را باولع خورده اند.زباله را خودشان تولید کرده اندوخود از آن اکراه دارند.فیلم به ما می گوید ،به پدر جامعه می گوید اگر پسرش را به حال خود رها کند یا خواسته هایش را به او تحمیل کند،اگر ترسوست وامانده ومتوقف می شود وتنها کارش  کف زدن هیجان زده برای شجاعت های دیگران می شود به دور از هرواقع بینی.واگر سر نترس دارد به دهان شیر می رود و کار به جایی می رسد که سرنگ به دست پدر می دهد و با استفاده از هیجان مواجهه با این حقیقت هول ناک او را وامی دارد افیون به رگ های فرزندش تزریق کند.

حرف محوری فیلم هنر است ؛همان که علی را نجات داد. هر کس هنر خودش را دارد.هر قومی ساز خودش را می سازد وبا آن نوای خودش را می پراکند.هنر قوم ما را افیون زده است.سازی که روزی از کنج زیر زمین خانه ی پدری علی صدایش زد امروز در جدال با ساز غربی مغلوب می شود.هنر غرب که در لباس پیانو زیر انگشتان هنرمند هانیه می رقصد،مرعوب رقص مضراب علی شده است.آن وقت که هنر غرب در ردیف اول تماشاچیان ،هنرنمایی هنر شرق را می ستاید و عاشقانه قربان صدقه اش می رود،پدر و مادری که برای اولین بار صدای تارهای سنتور در زیرزمین خانه ی آنها به صدا در آمده کجا هستند؟! هنر غرب برای هنر شرق کف زد ،هنرش را آموخت،قدرش را دانست،اما هنر خودش را رو نکرد! بعد پیانو وسنتور،غرب وشرق با هم گفتگو کردند؛داشتند حرف یک دیگر را می فهمیدند که هنر بی متولی ویتیم شرق به بیراهه رفت.غرب هم که دید هنر شرق خودش قدر خودش را نمی داند عاقلانه تر این دید که خود را نجات دهد و با هنری غربی از جنس خودش بیامیزد.پیانو دست در دست ویولون رفت در حالی که سنتور در مهلکه ی فرهنگ های غلط ِناامن در هم شکست .هنر ظریف است و آسیب پذیر.هنر گنج مردمان است.این گنج ظریف آسیب پذیر را باید به جد محافظت کرد. هیچ عاقلی گنجش را از خانه بیرون نمی کند،هیچ عاقلی گنجش را بلا استفاده محبوس نمی کند. آن را جایی می گذارد ایمن که بار روزافزون دهد.همه ی این ها عین حقیقت است مگر آن که بر این عقیده باشیم که هنر گنج نیست یا هنر را نشناسیم.ولی باید ایمان داشت آن چه مردم به جان می خواهندش هنر است.نباید گذاشت هنر و افیون تا آن اندازه در هم آمیزند که علی مضراب را مثل سیگاردر دست بگیرد.آن تصویر سنتی زیبا از آدم های خوب کمکمان می کند.ما هنوز آن تصویرها را در خاطره داریم. آن عبا که دایم روی دوش علی ست هیچ وقت نمی افتد.

مهرجویی حرفش را استادانه زد ؛ناب وبی پروا.اگربخواهیم دنبال ایراد بگردیم حتم داشته باشید پیدا خواهد شد.همه کارشان را خوب انجام داده بودند.همان طور که باید. بهرام رادان اجازه داد علی را با تمام خوبی ها وبدی هایش دوست داشته باشم.با وجود این که هدفم نقد کردن نیست، حیفم می آیدبه نکته ای اشاره نکنم. این که بهرام رادان یک بازی دست اول را پیش رویم گذاشت در حالی که با وجود بازی به یاد ماندنی اش در"شمعی در باد" ساخته ی پوران درخشنده این خطر که به دام یک بازی تکراری بیافتد تهدیدش می کرد.با  وجود این که قبل از دیدن فیلم شنیده بودم نقش یک معتاد را در سنتوری بازی می کند وبلافاصله هم بازی اش در "شمعی در باد"به ذهنم خطور کرده بود،اما در سنتوری معتاد دیگری به من نشان داد.فقط یک لحظه در سکانس تزریق توسط پدرش پلانی دارد که سفیدی چشم هایش قالب می شود.این لحظه به شکل دیگری در "شمعی در باد"هم هست.تازه اگر بخواهیم مته به خشخاش بگذاریم.ساختار فیلمنامه هم از آن ساختارهای تودرتوست که به شدت از دل اندیشه ی اثر برآمده.شیوه ی روایت همان شیوه ی به یادآوری خاطره است.شیوه ای که راوی دارد واز دل ادبیات قصه گوی اصیل ایران درآمده وبعد راه خودش را در دل هیاهوی نوین عصر حاضر پیدا کرده وبا امروز ما پیوند خورده است.تدوین نیز به مدد این ساختار اصیل آمده وهر چه بیشتر دراماتیکش کرده است.دیالوگ ها هم به شدت در موقعیت ها نشسته وناب وحقیقی ست واثری باورپذیر ساخته است.دست آخر بعد از تمام حرف ها وناخنکی اجتناب ناپذیر به صحبت درباره ی عناصر سازنده ی اثر،به یقین می گویم آخرین فیلم استادم ،جناب داریوش مهرجویی که افتخار شاگردیش را تنها از طریق آثارش داشته ام،تنها اثر سینمایی بعد از مدت هاست که شکوه سینما را نشانم داد؛حتی بدون پرده ی عریض و بدون تاریکی. شکوهی که به آن نیاز دارم تا زندگی کنم.شکوهی که ماهی یکی دو بار برای درکش به سینما می روم اما پیدایش نمی کنم؛آخرین بارشاید در" به نام پدر". گاهی شعله ی رو به خاموشی سینما زبانه ای می کشد اما این ها درمان درد بی قصه گی و بی هم زبانی این مردم نیست.مردم قصه را روی پرده می خواهند .قصه هایی که نتوان راست و دروغش را از هم تشخیص داد ؛هم چون شاهنا مه.قصه ای می خواهند که با اطمینان به هم نگویند دروغ است.پرده هاشان را از قهوه خانه ها جمع کردیم؛ پرده های سینما را بی قصه نگذاریم .نقالان را بی نقل رها نکنیم .قصه هامان  را بنویسیم حتی اگر مثل علی میان ده ها آدم یک مداد پیدا نکنیم!                                 

  نظرات ()
به پرشین بلاگ خوش آمدید نویسنده: سلما سلامتی - ۱۳۸٧/۱/۱۳
کاربرگرامی
با سلام و احترام
ورود شما را به جمع کاربران و مخاطبان پرشین بلاگ تبریک عرض میکنیم.
به منظور استفاده مناسب تر از خدمات، توصیه میکنیم از آدرس های زیر بازدید نمایید:
http://amoozesh.persianblog.ir
http://support.persianblog.ir
http://help.persianblog.ir
http://fans.persianblog.ir
http://news.persianblog.ir
http://admin.persianblog.ir


باتشکر، گروه سایت های پرشین بلاگ
مهدی بوترابی
  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ سلما سلامتی (٢۳) تئاتر (۱۱) آلبوم عکس (٤) سینما (٤) خبر (٢) ادبیات (۱) نامه های رسمی (۱) نامه های خودمونی (۱)
دوستان من تا شقایق هست می مانم گودو شبنم و ترانه اخبار فناوری اطلاعات طراح قالب