سلما سلامتی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سلما سلامتی
      سلما سلامتی ()
بازی نامه ی فرود نویسنده: سلما سلامتی - ۱۳۸٧/۳/٢٧

 

نمایش "بازی نامه ی فرود" نوشته ی امیر دژاکام به کارگردانی رهام مخدومی این روزها در تماشاخانه ی مهر حوزه ی هنری روی صحنه است.این اجرا تا 3 تیر ادامه دارد.ودر 3 روز آخر هر شب دو اجرا روی صحنه انجام می شود.

بازی نامه ی فرود یک نمایش باستانی با شیوه ی اجرایی نقالی ست.با وجود سابقه ی دیرین  نقالی در کشور ما می توان این شکل اجرایی را در مقایسه با شیوه های اجرایی کلاسیک از شاهنامه،نوعی اجرای مدرن خواند.

اجرای پخته ،محکم و روان از نمایشنامه ی امیر دژاکام از موفقیت های چشم گیر کارگردان اثر است.با وجود این که بازی در بازی ها خطر پیچیدگی وسردرگمی مخاطب را به همراه داشتند،کارگردان با ترفندهای اجرایی و مخاطب قراردادن بازیگران توسط یک دیگراز این خطر کاسته و یا به کلی آن را رفع کرده است.

استفاده از بازیگر زن در نقش پهلوانان از دیگر ویژگی های این نمایش است. این نوع استفاده از زن ،شیوه ی اجرایی نمایش را از هر نوع نگرش جنسیتی خالی و به اثر غنایی روشنفکرانه می بخشد.تا جایی که حضور رویا بختیاری در نقش پیران را می توان یکی از زیبایی های غیر قابل انکار اثر دانست.

طراحی صحنه و لباس ساده ی نمایش در خدمت کارگردانی ست و موسیقی مناسب کاربا استفاده از طبل و دهل نه تنها شور حماسی رادر ما شعله ور می کند بلکه با استفاده ی به جا از تار و کرنا در پرداخت لحظات غنایی و میان داری دف برای رسیدن از فضای حماسی به غنایی ،به خوبی از پس بیان زیرمتن های غنی اثر برآمده است.

آن چه در نهایت کم ترین بهانه ی تحسین است،این که 55 دقیقه نمایش باستانی می بینیم به دور از هر ادای به غلط تئاتری. وبی آن که لحظه ای ساعتمان را نگاه کنیم ویا در صندلیمان جا به جا شویم،می ایستیم و برای این گروه سخت کوش کف می زنیم.

  نظرات ()
ماکوندو نویسنده: سلما سلامتی - ۱۳۸٧/۳/٢٥

 

فضای تازه چیزی ست که این روزها در تئاتر کیمیاست.گویی همه در یک هوا نفس می کشند و در یک دنیا زندگی می کنند.انگار هنرمند نامان فراموش کرده اند که اصالت هنرشان در گرو انحصار فضای شخصی ست.محصولات هنری چیزی شبیه تولیدات کارخانه ای اما نامتناسب شده اند؛ما هم مصرف کنندگان روزمرگی زده ی این محصولات که اسیر تکرار دنیای ماشینی هستیم.وحالا در این میانه،ماکوندو.هوایی تازه و متفاوت که البته باید حواسمان باشد این تازگی نسبت به تکرار همیشگی ست ؛مفهومی مطلق نداردوخطر آن هست که خود در دام تکرار بیفتد.

قصه ی نمایش بر اساس داستان"پیرمرد فرتوت با بال های بزرگ بزرگ" نوشته ی گابریل گارسیا مارکز  به ترجمه ی سیامک گلشیری ست.ماجرا ازاین قرار است: الیزندا و پلایو زن و شوهری هستند که در کنار هم در ما کوندو زندگی می کنند.زندگی خوب و خوشی دارند و مثل تمام زن و شوهر ها بچه دار می شوند.تا این که پیر مردی فرشته گون با بال های بزرگش پرواز کنان بالای شهر می رسد. او قرار است زندگی نوزاد را از او بگیرد.اما وقتی در حیاط خانه ی زن و مرد فرود می آید و نوزاد به او نزدیک می شود ،این اتفاق نمی افتد و او نمی تواند زندگی نوزاد را بگیرد. کم کم نوزا د با پیر مرد خو می گیرد و مردم شهر از وجود پیرمردی فرشته گون در خانه ی پلایو مطلع می شوند.آن ها از راه های دور برای دیدن معجزات پیرمرد نزدش می آیند اما او نمی تواند مشکل آن ها را حل کند و معجزاتش اشتباه از آب در می آیند.الیزندا باز هم بچه دار می شود وبچه ها با پیرمرد خو می گیرند و همان نوزاد که حالا بزرگ شده باد بادکش را به بال های پیرمرد می بندد وپیرمرد پرواز می کند و می رود.

به نظر می رسد نمایشنامه ی آرش پارساخو با توجه به صحنه های موزیکال بی کلام متعددی که در کار است،به صورت کارگاهی شکل گرفته.ساختار بیرونی اثر، داستان مارکز است و توسط عروسکی به نام مارکز که در صحنه حضور دارد روایت می شود.اما عمل دراماتیک صحنه متعلق به صحنه های بی کلام موزیکال است.در واقع ما در نمایشنامه دیالوگ نداریم روایت مارکز را از زبان خودش می شنویم و بسیاری از آن را بی کلام و موزیکال  می بینیم.این شیوه ی نوشتار فقط  از رابطه ی تنگاتنگ میان نویسنده و کارگردان به وجود می آید.رابطه ای غریب و مهجور در تئاتر امروز ما که به ثمر رسیدنش حتماً حاصل پایمردی هر دو طرف است.در این شیوه آن قدر حیطه ی خلاقیت نویسنده و کارگردان یکی می شود وعملشان در هم تنیده ،که به سختی می توان گفت کدام قسمت از صحنه ها نوشته شده و کدام یک  صرفاً ساخته ی کارگردان است.در واقع حریم شخصی نویسنده و کارگردان در هم می شکند و آن چه در اولویت قرار می گیرد اثر است.گروه به مفهوم حقیقی خود نزدیکتر می شود و حاصل کار آن قدر جا افتاده است که نمایش را به یک پیکر واحد تبدیل می کند.نمایشی که تمام عناصر مستقل و تخصصی آن در خدمت یک هدف مشخص به رهبری یک ایده از ابراز وجود صرفاً شخصی می گذرند تا  هنری یک پارچه عرضه کنند.برای مثال طراح صحنه در پی آن نیست  که صرفاً طرحش را نجات دهد. او یقین دارد که خوبی طرحش در گرو کاربرد درست آن در صحنه و در نتیجه محو شدن مرز تخصصش با تخصصهای دیگر است به این معنا که مخاطب نتواند به سادگی تشخیص دهد که بودن سکویی برای گرداندن عروسک ها روی صحنه ،ایده ی طراح صحنه به گروه است یا درخواست و ایده ی کارگردان که طراح آن را برآورده ساخته.این شکل کار بر خلاف آن چه در لحظه ی ابتدایی به نظر می رسد،نه تنها استقلال حرفه ایی متخصصان را از بین نمی برد بلکه در تعالی ودرک حقیقی تر آن ها از آن چه انجام می دهند بسیار راه گشاست.و آن ها را از بیراهه ای به غلط جدی گرفته شده که تئاتر ما سال هاست در آن گم شده است،نجات می دهد. تفکر اشتباهی که نویسنده ی تئاتر را به استقلال یک داستان نویس نشان می دهد واز طراح صحنه چیزی شبیه یک معمار داخلی می سازد و طراح موسیقی کار را به سمتی سوق می دهد که هیچ تفاوتی میان موسیقی اجرا شده در تئاتر ویک کنسرت قائل نمی شود.

آن جه در ماکوندو زیباست در هم تنیده شدن عناصر به حدی ست که برای مثال فرشاد فزونی طراح موسیقی کار،آن قدر در نمایش سهیم است که با حذفش این اثر به کلی نابود می شود و در عین حال نمی توان گفت که آزاده انصاری،کار گردان کار در شکل گیری این اصوات سهم عمده ای نداشته است.چون بدون اصوات فرشاد فزونی و رابطه ی تنگاتنگش با تک تک بازیگران حرف های آزاده انصاری و نویسنده ی کار آرش پارسا خو نگفته باقی می ماند.در نتیجه آن ها ناگزیر بودند صدا و ساز فزونی را در دست هاشان بگیرند و به واسطه ی خودش حرفشان را به گوش ما برسانند.دیگر عناصر کار هم همین گونه اند؛طراحی صحنه ،طراحی و ساخت عروسک،طراحی لباس و چهره پردازی وبازیگری.

استفاده از عروسک یکی از بهترین را ه های انتقال فضای اثر در این نمایش است.فضایی فانتزی که قرابتی منطقی با رئالیسم جادویی مارکز ایجاد می کند.بازی ها نیز با عروسک ها هم گون شده اند به گونه ای که دیدن هم زمان عروسک ها و بازیگران بر صحنه نامتناسب به نظر نمی رسد.و بازی زیبا و کامل سیامک صفری با صدایش روی حرکات عرسک مارکز؛ستودنی ،خلا قانه و هنرمندانه است.

در آخر نمایشی پخته حاصل همیاری یک گروه حقیقی و حتماً تمرینات کافی و هدایت هوشمندانه و آگاهانه ی کارگردان که اثر گروهی اش نشان گر دغدغه ی تئاتری اوست.نمایشی که تنها ایراد وارد به آن مدت زمان اجرای اثر است که به نظر می رسد  اگر کوتاه تر می شد حظ مخاطب را به مسیر فرود نمی کشاند و دنیایی ایده آل مجسم می ساخت و از دام تکرار در بعضی لحظات می رهید.

از دریچه ی نگاه این هنرمندان به مارکز ،فرمان روای سرزمین های جادویی سلام می گویم.

دست های این دوستان عزیز هنر را می فشارم و بر شانه های مرارت کشیده شان بوسه می زنم.

  نظرات ()
حسن و دیو راه باریک پشت کوه نویسنده: سلما سلامتی - ۱۳۸٧/۳/۱٩

 

حسن ودیو راه باریک پشت کوه ،از آن نمایش های به اصطلاح پر وپیمانی ست که سخت می شود درباره اش نوشت.حسن این اسم آشنای قصه های ما که هدایت هاشمی تصویر بسیار مناسب و منطقی برای آن است،دنبال دیوی ست که در آخر درمی یابد یکی شبیه خود اوست.شیوه ی اجرایی سنتی واصیل ایرانی نمایش همان چیزی ست که نمایش این سرزمین کم دارد و بازی سازان نمایش که گویا درمحفلی دور هم هستند،هر یک به فراخور قصه داخل گود می شوند و بازی می سازند یا پشت پرده می روند وسایه می سازند و یا عروسک می گردانند.از بهترین ویژگی های این نمایش همه فن حریف بودن بازی سازان است.آن ها هنرمندانی هستند که دور هم جمع شده اند تا بخوانند وبنوازند و بازی بسازند.گویا شیوه ی نمایش را از دل زندگی روزمره ی مردم عادی بیرون کشیده اند.همان گونه که مردم دور هم جمع می شوند و برای هم قصه های یکدیگر را می گویند؛به آشناترین وشیرین ترین شکل.و در بند آن نیستند تا پیچیدگی ایجاد کنند.آن چه می خواهند بگویند ساده و روشن است.در نمایش نیز همه چیزساده است؛دیو وجود ندارد.کسی که او را دیو نامیده اند،یکی از مردمان است.خطرناک آن کسی ست که دیو را به ما می نمایاند.کسی که می خواهد همیشه مردمان در جنگ باشندتا خود حاصلی برد.

نمایش حتی از راه کار دادن هم ابایی ندارد.ما می فهمیم که اگربه اصل خود بازگردیم،چون نی به نیزار،به حقیقت دست خواهیم یافت.این راهکار آن قدر ساده داده می شود که به دنبال آن حتی می توان نمایش را بر اساس شعر مولانا(از نیستان تا مرا ببریده اند....)دانست.

ارتباط نگاه عارفانه ی مولانا به نی و افسانه های دیوان،از ارزش های غیر قابل انکار نمایش است.سیر دراماتیک قصه از یک نقطه شروع می شود و در نقطه ای به پایان می رسد.شخصیت اصلی(حسن) در این سیر دراماتیک تلاش می کند تا به مقصود برسد.وسرانجام به جایی می رسد که انتظار نداشته.نمایشنامه ساختارهای افسانه ای را در هم می شکند و افسانه ای امروزین می سازد.نمایش کاری می کند تصویرمان از دیو عوض شود و دوستش بداریم.این جاست که اثر پیام آور صلح و دوستی ست و هوشیاری و اندیشمندی را تبلیغ می کند تا متوجه باشیم دشمن اصلی کیست.دیالوگ های شعر گونه و همراهی موسیقی با آن ها نیز یکی از مقتضیات و جذابیت های این شیوه ی نمایشی ست که در عین حال به لحاظ دایره واژگان در دام نمونه های پیشین خود نیافتاده و سعی کرده تا آن جا که می تواند اصالت خود را حفظ کند واز کپی برداری یک شیوه و قصه دوری گزیند.

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ سلما سلامتی (٢۳) تئاتر (۱۱) آلبوم عکس (٤) سینما (٤) خبر (٢) ادبیات (۱) نامه های رسمی (۱) نامه های خودمونی (۱)
دوستان من تا شقایق هست می مانم گودو شبنم و ترانه اخبار فناوری اطلاعات طراح قالب