سلما سلامتی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سلما سلامتی
      سلما سلامتی ()
دعوت نامه نویسنده: سلما سلامتی - ۱۳۸۸/۱٠/۳٠

نمایشنامه ی "تهران 1390 خورشیدی " خوانده می شود.

این نمایشنامه نوشته ی این جانب سلما سلامتی ست؛ که به کارگردانی خانم پریسا مقتدی و همراهی گروه ایشان، روز شنبه سوم بهمن 1388 ساعت 3 بعدازظهر در دومین روز از بیست و هشتمین جشنواره بین المللی تئاتر فجر خوانده می شود.

از همه ی عزیزانی که مایل به حضور در این نشست هستند، دعوت می شود در تاریخ ذکر شده در سالن کنفرانس مجموعه ی تئاتر شهر حاضر شوند.

بی شک حضور علاقه مندان سبب خوشحالی این جانب است.

لازم به ذکر است ، این اثر که توسط انتشارات نمایش به چاپ رسیده ، به زودی به بازار خواهد آمد.

  نظرات ()
سینما در کما نویسنده: سلما سلامتی - ۱۳۸۸/۱٠/۳٠

نگاهی به ساعتم انداختم.یک ربع به سه بعداز ظهر بود؛بعد از ظهری از دی ماه که هوایش لطافت بعدازظهری از اسفند را داشت.قدم هایم را تندتر کردم و با عجله تاکسی گرفتم.یکی دو دقیقه تا ساعت سه بیشتر نمانده بود و من پشت چراغ قرمز تقاطع طالقانی با ولیعصر گیر افتاده بودم. با عجله پیاده شدم وباقی راه را دویدم.عقربه ی ساعت که روی سه لغزید،داشتم به شیشه ی گیشه ضربه می زدم. بلیط فروش خسته ، چرتش پاره شد و جواب سلامم را داد.باقی پولم را گرفته نگرفته به سمت در ورودی  دویدم.متصدی همیشه محترم سینما فلسطین در کمال آرامش خوشامد گفت و بلیط نخوانده ام را پاره کرد.سراسیمه سراغ سالن را گرفتم و او باز هم آرام بالا را نشان داد.معده ام کم کم داشت ضعف می رفت.  هم چنان که پله ها را می دویدم،به تنها کلوچه ی توی کیفم و آب معدنی که برای قرصم خریده بودم فکر می کردم.در سرم وسوسه ی لذتی کودکانه شیطنت می کرد.به لم دادن روی صندلی مخملی سینما فکر می کردم ؛ به تسلط پرده ای که خودش را به تمامی بر من عرضه می کرد و من کودکانه و بی صدا کلوچه ام را می خوردم ومی گذاشتم چون مادری مرا در آغوش بگیرد و قصه بگوید و به جهانی دیگر برد.

نفسم که سوخت، رویایم سبزی جنگل  گرفت و صدای گنجشک. بلوز و شلوار گرم کن سفید پوشیده بودم و لبخند زنان می دویدم . متوجه کوتاهی پله های سینما فلسطین شدم و خدا را شکر کردم .تصویر پله ها با تصویر پلکان  ورودی تخت جمشید درآمیخت و حالا که دقت می کنم ، به نظرم می رسد ارتباطی باشد میان پله های سینما فلسطین و نام قدیم خیابان طالقانی که آن هم دست بر تقدیر تخت جمشید بوده است !

وارد سالن که می شدم،مطمئن بودم یکی دو تبلیغ را از دست داده ام.اما خوشبختانه صدایی نمی آمد. راهنمای سالن را دیدم که نگاهم می کند و پرده ای که خالی بود. وقتی ایستادم و توانستم نفس عمیقی بکشم ،من بودم و راهنمای سالن و آپاراتچی.اسمش را از یاد برده بودم از بس که ندیده بودمش . آخرین فیلم های وطنی هم که آپاراتچی ها درآن بودند،مال پونزده بیست سال پیش بود.حس خوبی داشتم که با یک آپاراتچی حرف می زدم.حس می کردم آدم مهمی هستم.انگار در نقطه ی عطفی از تاریخ ایستاده بودم.چند دقیقه ای روی صندلی نشستم و به پرده ی خالی نگاه کردم .چرخ سینما با یک مشتری نمی چرخید! 

حیرت و افسوس و همدردی ام که تمام شد،آپارات چی روی بالاترین پله نشست ، کنترل چی به دیوار تکیه داد و من دست از پا درازتر رفتم که پولم را پس بگیرم ؛شاید بشود به یک فست فود رفت و یک ساندیچ معمولی خورد.

از پله ها که پایین آمدم،کنترل چی های سالن های دیگر در تالار قدم می زدند ،فروشنده ی بوفه روزنامه می خواند وبلیط فروش دوباره به خواب رفته بود.

  نظرات ()
محاکمه در خیابان نویسنده: سلما سلامتی - ۱۳۸۸/۱٠/٥

دی ماه رو با محاکمه در خیابان شروع کردم .شروع خوبی بود.توی یک نیمروز  که صبح بی تمرکزی رو گذرونده بود ، با جدیت تمام بلیط  آخرین کار آقای کیمیایی رو خریدم وبا نهایت آداب دانی نسبت به سینما رفتم  توی سالن تا برای خودم یه بعد ازظهر عالی بسازم.تازه تو یه روز معمولی نه یه روز نیم بها ! جالب تر این جاست که این توقع رو از فیلم در شرایطی داشتم که چندین فیلم آخر آقای کیمیایی من رو فقط به یه جمله رسونده بود :چرا جناب کیمیایی با یه فیلم نامه نویس جوان خوش ذوق همکاری نمی کنن؟!!!!!!

نکته ی جالب تر از این  این جاست که هر بار با وجود این پرسش باز هم با یه امیدواری غریب می رم تا فیلم جدید ایشون رو ببینم.ناگفته نمونه که حتی یک کلمه هم راجع به فیلمشون نخونده بودم . جز چند تا تبلیغ تلویزیونی هم چیزی ندیده بودم. اغلب عادت ندارم این کار رو بکنم .شاید به این خاطره که دلم می خواد فیلم رو بدون هیچ پیش داوری ببینم. بله در مورد امیدواری غریب می گفتم.به نظرم این سابقه ی درخشان مسعود کیمیایی نیست که من رو به سالن سینما می کشونه  ؛ اون چیزی که هر بار به رغم تمام ضعف ها منو  به دیدن فیلم های این فیلمساز معتبر می بره ،سینمایی بودن اثرشه.بهتر بگم سینما رو با تمام وجود در فیلمش حس می کنم. در واقع این سینماست که به مدد فیلم کیمیایی نفس می کشه  نه این که فیلم کیمیایی به دلیل پخش شدن در سالن سینما یک اثر سینمایی باشه. اتفاقی که برای بیشتر فیلم هایی که این روزها یا شاید این سال ها در سالن های سینمای ما یا بهتر بگم پایتخت(در شهرستان ها سینما کلمه ای ذهنی و ناملموس است که مردم آوازه ی آن را از دور شنیده اند حتی اگر  درتالاری هر چند کهنه به نام سالن سینما  گه گاه دور هم جمع شوند.)نشون داده می شه،می افته.این سینمایی که من از حضورش در فیلم های کیمیایی حرف می زنم شامل بسیاری از جزئیات می شه که شاید نتونم کامل بیانشون کنم. اما پیشگام بودن هنر عکاسی نسبت به سینما و در نتیجه فیلمساز رو در ابتدا به عنوان یک عکاس قابل معرفی کردن،زیبایی شناسی ویژه ی یک هنرمند که شرط مهم صاحب سبک بودنشه و... از مصادیق حضور سینما در کارهای کیمیاییه؛سینما به عنوان یک هنر.

من به دیدار دوباره ی سینما هر بار پای فیلم های کیمیایی می نشینم. اما همون طور که گفتم با وجود ضعف های فاحش فیلم های ایشون در سال های اخیر.همیشه از نظر من در مقام یک مخاطب مایل به آموزش ،ضعف فیلم های مسعود کیمیایی در فیلم نامه ی آثار ایشون بوده. و باور نمی کنید چقدر بعد از ظهرم عالی شد که دیدم فیلم نامه از تمام کارهای سال های اخیر بهتره  و بهتر از اون این که دیدم آقای فرهادی به جناب کیمیایی کمک کردن . و این کمک گرفتن نه تنها برای من نشان ضعف کیمیایی نبود بلکه اون قدر من رو به ایشون امیدوار کرد که ایمان  و امید غریبم تبدیل به یک شادی روشن شد.

ضعف کارهای ایشون در این سلا ها از نابلدی نبود بلکه از ،سر در لاک خود کردن و احساس گرایی و اصرار بر حفظ داشته ها و بی رحم نبودن نسبت به اثر خودشون بود.ترس از دور ریختن، ترس  از دست دادن،میل به حفظ خاطره ها و بهتر بگم ترس طبیعی رشد بود که البته دلیل  این ترس ها قابل بررسیه و عوامل بی شماری درش دخیل هستند که حتی می تونه عنوان یک کتاب باشه.اما با این رخداد خجسته آثار آقای کیمیایی رو به آسمان داره.من درست می دونم که در مقابل تغییر و آغاز رشد دوباره ی ایشون و شکستن آرام آرام این حفاظ سنگی صبور باشم و بخوام که آقای کیمیایی این مسیر سخت اما رفتنی رو تا ساختن یه اثر به تمامی تازه طی کنن. تا ایشون هم دین این سال هاشون رو به سینما که در این مدت اخیر مخاطب رو پای فیلم هاشون نگه داشته ادا کرده باشن.

من صبر می کنم چون می دونم مسعود کیمیایی که این بار اجازه داده ساختمان و در نتیجه ساختار کارش شکل و شمایل محکم تر و درست تری بگیره و ذهن مخاطب رو سالم به مقصد برسونه، باز هم اجازه می ده تا دیالوگ های درست تری نوشته بشه  با رنگ و بوی شعر کیمیایی. دیالوگ هایی که معلومه از قلم کیمیایی جاری شده اما متعلق به شخصیت هاست ، از دهن اون ها بیرون می یاد نه از ذهن کیمیایی؛دیالوگ هایی که زیادی نداره و شعر در ذاتش جریان داره نه در چینش پشت هم و زائد واژگان.

من هرگز دوست ندارم شعر مردانه سخت کیمیایی از دست بره چون این تنها دارایی ماست بعد از زنده یاد علی حاتمی  و در کنار بیضایی اما به نوعی دیگر .آن چه آرزوی من است بعد از محاکمه در خیابان ؛حالا،پختگی دیالوگ های کیمیایی ،دور ریختن جملات  نا کارآمد  و بی جهت سخت و رسوخ شعر تا عمیق ترین لایه ی زبان.

استاد عزیز روی صندلی سینما به رسم شاگردی دست به سینه می نشینم تا اوج دوباره تان را نظاره کنم.

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ سلما سلامتی (٢۳) تئاتر (۱۱) آلبوم عکس (٤) سینما (٤) خبر (٢) ادبیات (۱) نامه های رسمی (۱) نامه های خودمونی (۱)
دوستان من تا شقایق هست می مانم گودو شبنم و ترانه اخبار فناوری اطلاعات طراح قالب