سلما سلامتی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سلما سلامتی
      سلما سلامتی ()
تئاتر کجاست؟ نویسنده: سلما سلامتی - ۱۳۸٧/٤/۱٦

 

 

این یادداشت در روزنامه ی بانی فیلم ،مورخ 16 تیر1387 به چاپ رسیده است.

 

 به راستی تئاتر کجاست؟! رسانه ای که داشتن سابقه ی کاری در آن مایه ی فخر ومباهات هر هنرمندی بود،امروز کجاست؟!تئاتری که مایه ی تزکیه ی نفس انسان بود،عصاره ی اندیشه ورزی اش ومحملی برای دستیابی به تمامیت وجود،را کجا می توان یافت؟! آن چه من و هم نسلانم به نام تئاتر در آن غوطه وریم،هیچ چیز نیست جز بازی کودکانه ای که سعی می کنیم در بهترین شکلش شبیه سازی آثار بزرگانمان باشد.به راستی تئاتری که برایش بی پولی و بی اسمی را تحمل می کردند،قراردادهای تلویزیونی و سینمایی را نادیده می انگاشتند واز همه مهمتر رودرروی متعصبان و ناآگاهان می ایستادند و با شور و عشق از آن دفاع می کردند،امروز در میان من و هم نسلانم نفس های آخرش را می کشد.

 آن چه به معنای حقیقی کلمه تئاتر نام دارد،شاید با اغماض بتوان گفت نزد معدودی از بزرگان دو نسل معاصر پیش از ما،هم چون نمونه ی نادری از یک گیاه گلخانه ای محفوظ است.کم پیش می آید که پیوند خلاقانه ای به این گیاه زده شود.زیرا به زعم اغلب این بزرگان،حفظش ضروری تر از تکثیر و رشد آن است.تئاتر حقیقی را این روزها لا به لای خاطرات اساتید می توان یافت.در شب های تقویم دهه ی40 وشاید هم کمی بعدتر.سال هایی آن قدر دوست داشتنی و نوستالژیک که برای من و هم نسلانم نیز توهم خاطره به وجود می آورد.گه گاه پیش می آید که اجرای خوبی ببینیم،دستی که برآب راکد مرداب تئاتر موجی می سازد. اما چه سود که این موج آرام است و کم دامنه؛زود خاموشی می گیرد وهویتش را تنها به نام یک اتفاق در تاریخ تئاتر این سال ها ثبت می کند.اغلب پیش کسوتان این عرصه خاطرات همان سال ها را که من و هم دردانم ندیده ایم،تکرار می کنند.غافل از آن که این نسل تازه چشم گشوده،تاریخ را به ارث می برند وامروز روز دیگری می خواهند.آن معدود کسانی هم که صابون بی عدالتی،به عزلت روان شدن و ناسپاسی و قدر ناشناختگی به تنشان مالیده اند،هر یک به نجات دهنده ای می مانند که می خواهد یک تنه مسافران غریق کشتی شکسته ی تئاتر را حیات دوباره بخشد.اگر حتی یک تن را زنده به ساحل بیاورد،باید به قهرمانی اش صحه گذاشت.

 وقتی بی تعصب می اندیشم،با خود می گویم چرا هنرمند خلاق و حقیقی تئاتر نباید قرارداد یک کار متوسط تلویزیونی یا سینمایی را بپذیرد؟!واقعاً به خاطر تئاتر؟! کدام تئاتر؟! آن چه در میان من و هم رزمانم می گذرد،حاشیه ای غم بار بر حقیقتی کهنه و زنگار گرفته در پستوی تئاتر این مرزو بوم است.حاشیه ای که نه تنها ارزش ماندن ندارد،بلکه از ما جماعتی مجنون ساخته که حتی دلیل کافی برای ایراد خطابه ای در دفاع از لیلی ندارند.حکایت دردهای این بازی کودکانه نیز حتی برای عزیزترین و نزدیک ترین کسانمان،تف سربالایی ست که صورت خودمان را به گند می کشد.از مردم رانده و از تئاتر مانده شده ایم و حقیقت این است که ما راه به خطا نرفتیم،مقصد را ویرانه کردند.قماربازانی شدیم که بر سر عمر و جوانی خود قمار می کنند آن هم در عصر اطلاعات ومته به خشخاش لحظه گذاشتن! روزی همین کار را جوانانی کردند که برای دفاع از وطنشان دسته دسته به قلب سپاه دشمن رفتند و در جبهه ها جنگیدند.آن ها نیز قلب مجنون داشتند وسودای لیلی به سر.آن ها نیز همان کردند که ما امروز برای دفاع از وطنمان، تئاتر می کنیم. با این تفاوت که مرگ آنان شهادت نام دارد و مرگ هنرمند...! که به حق همان شهادت است.

 شاید نوشته ام غُرنامه به نظر بیاید و بتوان خطا را گردن تک تک این رزمنده های تئاتر انداخت.اما آن جا که از تقصیر شرایط و اجتماع و... می گذرم و تلاش می کنم تا سرچشمه ی این جفا را در خود بیابم،موجودی تنها و منزوی می بینم که میز تحریرش،صحنه شده؛قلم، کارگردانش و رقص جوهر روی کاغذ صدای بازیگرانش.تئاتر ما امروز این جاست؛در بهترین و کارامدترین و عقلانی ترین شکلش پشت میز تحریرها؛تصویری لرزان از صحنه و اتفاقاتش در مغزها.تئاتر روی صحنه نیست. و نمی دانم اصلاً قرار است باشد یا نه! شاید هم هنوز نمی دانیم تئاتر چیست! تئاتر باید اتفاق بیافتد تا ثبت شود؛روی صحنه مقابل چشمان مخاطب.نخ نامرئی میان قلب بازیگر و مخاطب است که جریان زنده ی تئاتر را درست در لحظه ی رخ داد آن رقم می زند.نمایشنامه که خود ذاتاً متن ادبی ناقصی ست،نمی تواند به تمامی بیانگر تئاتر برهه ای از تاریخ باشد.وصف آن چه رخ نداده روی کاغذ نیز هیچ گاه جریان تئاتر را به جلونمی برند.زمان خواهد گذشت و ما غافل از این که تئاتر را جایی در گذشته جا گذاشته ایم.همان طور که تئاتر امروز را جایی در سال های زیبای از دست رفته ای که مرثیه اش را پیش از این سر دادم،جا گذاشتیم.

 حال با این دست های خالی از تئاتروسرشار از حاشیه ها،هر روز زیوری نو می سازیم وجشنواره به جشنواره ،گوشواره به گوش کر این تئاتر می آویزیم.نامش هر چه می خواهد باشد مهم این است که ما آویزی بر پیکر مسلول تئاتر ببینیم.نیت همه مان هم خیر است!جلسه پشت جلسه می گذاریم،می رویم و می آئیم و ماه ها تدارک یک دورهمی چند روزه را می بینیم.اول هم از نمایشنامه شروع می کنیم.مد بسیار پرطرفدار سال های اخیر که نمی دانم کدام یک از این بزرگان بی تقصیر حواسش نبود و روزی بی منظور گفت که اشکال اصلی در نمایشنامه نویسی ست! نمایشنامه نویسی شد درد و جماعتی هم به دنبال درمانش.خلاصه این که مواضع روشن می شود،سیاست ها و خط قرمزها زیر ذره بین می روند اما کار درست نمی شود که نمی شود!جالب این که بدتر و بدتر از قبل هم می شود.چرا،نمی دانم! نُه مَن شیر از این سیاست گذاری ها و برنامه ریزی ها می دوشیم و عاقبت همه نقش بر زمین می شود!چرا و چگونه نمی دانم شاید هم بهتر است بگویم از دانسته هایم مطمئن نیستم.اما این قدر می دانم که مشکل نمایشنامه نویسی و نمایشنامه نویس ها به اندازه ی لگدی که به سطل شیر می خورد عذاب دهنده نیست.

 به نظر می رسد با سماجت دوست داریم حد وسط را رعایت کنیم.حتی در انتخاب نمایشنامه ها و رقم زدن سطح نمایشنامه نویسی مطرح در جشنواره ها که کلان ترین محمل عرضه ی تئاتر نسل من هستند نیز متوسط ها را بر می گزینیم! نه خوب ها به دردمان می خورند نه بدها.مهم این است که همه چیز امتحان شده باشد.از تفاوت می ترسیم و خطر تجربه های جدید را به همان میز تحریرها و قلم و جوهرها وامی گذاریم. نتیجه این که زمان پیش می رود وما از نفس افتاده و پیر روی ریل زمان به عقب قدم می زنیم و عرصه را هر لحظه بیش از پیش به رسانه های دیگر وامی گذاریم.با این تصور که خطر رفع شده است،خطر را از راهی آسان تر و پنهان تر به درون فرامی خوانیم و انرژی عظیم خیل مشتاقان سرکوب شده ی تئاتر را در جایی انباشته می کنیم که جرقه ای برای انفجارش کافی ست.

  نظرات ()
کلمات کلیدی وبلاگ سلما سلامتی (٢۳) تئاتر (۱۱) آلبوم عکس (٤) سینما (٤) خبر (٢) ادبیات (۱) نامه های رسمی (۱) نامه های خودمونی (۱)
دوستان من تا شقایق هست می مانم گودو شبنم و ترانه اخبار فناوری اطلاعات طراح قالب