ماکوندو

 

فضای تازه چیزی ست که این روزها در تئاتر کیمیاست.گویی همه در یک هوا نفس می کشند و در یک دنیا زندگی می کنند.انگار هنرمند نامان فراموش کرده اند که اصالت هنرشان در گرو انحصار فضای شخصی ست.محصولات هنری چیزی شبیه تولیدات کارخانه ای اما نامتناسب شده اند؛ما هم مصرف کنندگان روزمرگی زده ی این محصولات که اسیر تکرار دنیای ماشینی هستیم.وحالا در این میانه،ماکوندو.هوایی تازه و متفاوت که البته باید حواسمان باشد این تازگی نسبت به تکرار همیشگی ست ؛مفهومی مطلق نداردوخطر آن هست که خود در دام تکرار بیفتد.

قصه ی نمایش بر اساس داستان"پیرمرد فرتوت با بال های بزرگ بزرگ" نوشته ی گابریل گارسیا مارکز  به ترجمه ی سیامک گلشیری ست.ماجرا ازاین قرار است: الیزندا و پلایو زن و شوهری هستند که در کنار هم در ما کوندو زندگی می کنند.زندگی خوب و خوشی دارند و مثل تمام زن و شوهر ها بچه دار می شوند.تا این که پیر مردی فرشته گون با بال های بزرگش پرواز کنان بالای شهر می رسد. او قرار است زندگی نوزاد را از او بگیرد.اما وقتی در حیاط خانه ی زن و مرد فرود می آید و نوزاد به او نزدیک می شود ،این اتفاق نمی افتد و او نمی تواند زندگی نوزاد را بگیرد. کم کم نوزا د با پیر مرد خو می گیرد و مردم شهر از وجود پیرمردی فرشته گون در خانه ی پلایو مطلع می شوند.آن ها از راه های دور برای دیدن معجزات پیرمرد نزدش می آیند اما او نمی تواند مشکل آن ها را حل کند و معجزاتش اشتباه از آب در می آیند.الیزندا باز هم بچه دار می شود وبچه ها با پیرمرد خو می گیرند و همان نوزاد که حالا بزرگ شده باد بادکش را به بال های پیرمرد می بندد وپیرمرد پرواز می کند و می رود.

به نظر می رسد نمایشنامه ی آرش پارساخو با توجه به صحنه های موزیکال بی کلام متعددی که در کار است،به صورت کارگاهی شکل گرفته.ساختار بیرونی اثر، داستان مارکز است و توسط عروسکی به نام مارکز که در صحنه حضور دارد روایت می شود.اما عمل دراماتیک صحنه متعلق به صحنه های بی کلام موزیکال است.در واقع ما در نمایشنامه دیالوگ نداریم روایت مارکز را از زبان خودش می شنویم و بسیاری از آن را بی کلام و موزیکال  می بینیم.این شیوه ی نوشتار فقط  از رابطه ی تنگاتنگ میان نویسنده و کارگردان به وجود می آید.رابطه ای غریب و مهجور در تئاتر امروز ما که به ثمر رسیدنش حتماً حاصل پایمردی هر دو طرف است.در این شیوه آن قدر حیطه ی خلاقیت نویسنده و کارگردان یکی می شود وعملشان در هم تنیده ،که به سختی می توان گفت کدام قسمت از صحنه ها نوشته شده و کدام یک  صرفاً ساخته ی کارگردان است.در واقع حریم شخصی نویسنده و کارگردان در هم می شکند و آن چه در اولویت قرار می گیرد اثر است.گروه به مفهوم حقیقی خود نزدیکتر می شود و حاصل کار آن قدر جا افتاده است که نمایش را به یک پیکر واحد تبدیل می کند.نمایشی که تمام عناصر مستقل و تخصصی آن در خدمت یک هدف مشخص به رهبری یک ایده از ابراز وجود صرفاً شخصی می گذرند تا  هنری یک پارچه عرضه کنند.برای مثال طراح صحنه در پی آن نیست  که صرفاً طرحش را نجات دهد. او یقین دارد که خوبی طرحش در گرو کاربرد درست آن در صحنه و در نتیجه محو شدن مرز تخصصش با تخصصهای دیگر است به این معنا که مخاطب نتواند به سادگی تشخیص دهد که بودن سکویی برای گرداندن عروسک ها روی صحنه ،ایده ی طراح صحنه به گروه است یا درخواست و ایده ی کارگردان که طراح آن را برآورده ساخته.این شکل کار بر خلاف آن چه در لحظه ی ابتدایی به نظر می رسد،نه تنها استقلال حرفه ایی متخصصان را از بین نمی برد بلکه در تعالی ودرک حقیقی تر آن ها از آن چه انجام می دهند بسیار راه گشاست.و آن ها را از بیراهه ای به غلط جدی گرفته شده که تئاتر ما سال هاست در آن گم شده است،نجات می دهد. تفکر اشتباهی که نویسنده ی تئاتر را به استقلال یک داستان نویس نشان می دهد واز طراح صحنه چیزی شبیه یک معمار داخلی می سازد و طراح موسیقی کار را به سمتی سوق می دهد که هیچ تفاوتی میان موسیقی اجرا شده در تئاتر ویک کنسرت قائل نمی شود.

آن جه در ماکوندو زیباست در هم تنیده شدن عناصر به حدی ست که برای مثال فرشاد فزونی طراح موسیقی کار،آن قدر در نمایش سهیم است که با حذفش این اثر به کلی نابود می شود و در عین حال نمی توان گفت که آزاده انصاری،کار گردان کار در شکل گیری این اصوات سهم عمده ای نداشته است.چون بدون اصوات فرشاد فزونی و رابطه ی تنگاتنگش با تک تک بازیگران حرف های آزاده انصاری و نویسنده ی کار آرش پارسا خو نگفته باقی می ماند.در نتیجه آن ها ناگزیر بودند صدا و ساز فزونی را در دست هاشان بگیرند و به واسطه ی خودش حرفشان را به گوش ما برسانند.دیگر عناصر کار هم همین گونه اند؛طراحی صحنه ،طراحی و ساخت عروسک،طراحی لباس و چهره پردازی وبازیگری.

استفاده از عروسک یکی از بهترین را ه های انتقال فضای اثر در این نمایش است.فضایی فانتزی که قرابتی منطقی با رئالیسم جادویی مارکز ایجاد می کند.بازی ها نیز با عروسک ها هم گون شده اند به گونه ای که دیدن هم زمان عروسک ها و بازیگران بر صحنه نامتناسب به نظر نمی رسد.و بازی زیبا و کامل سیامک صفری با صدایش روی حرکات عرسک مارکز؛ستودنی ،خلا قانه و هنرمندانه است.

در آخر نمایشی پخته حاصل همیاری یک گروه حقیقی و حتماً تمرینات کافی و هدایت هوشمندانه و آگاهانه ی کارگردان که اثر گروهی اش نشان گر دغدغه ی تئاتری اوست.نمایشی که تنها ایراد وارد به آن مدت زمان اجرای اثر است که به نظر می رسد  اگر کوتاه تر می شد حظ مخاطب را به مسیر فرود نمی کشاند و دنیایی ایده آل مجسم می ساخت و از دام تکرار در بعضی لحظات می رهید.

از دریچه ی نگاه این هنرمندان به مارکز ،فرمان روای سرزمین های جادویی سلام می گویم.

دست های این دوستان عزیز هنر را می فشارم و بر شانه های مرارت کشیده شان بوسه می زنم.

/ 3 نظر / 16 بازدید
پسری از شهر آفتاب

سلام ابتدا از داستان بگویم . زیباست . فرشته ای از جنس آسمان به کودکی از جنس خاک نزدیک می شود ، و به جای گرفتن جان در برابر پاکی و شفافیت کودک کم می آورد . از جنس خاک می شود تا حدی که دیگر چیزی عجیب به نام معجزه برای مردم خاکی ندارد . و بال هایش بسته می شود به سادگی و پاکی کودکان . در نهایت این همان کودک است که با بزرگ شدن در می یابد زمین جای فرشتگان نیست! و بال های سنگین او را با فوت و نفس های پی در پی به آسمان می فرستد .

پسری از شهر آفتاب

معتقدم که امروزه در ایران و حتی تا قسمت زیادی جهان ، امکاناتی برای مصور کردن تمام آنچه در ذهن انسان ( نویسنده یا شاعر و به بیان کلی تر هنرمند ) است ، وجود ندارد . سینمای ایران در این زمینه بسیار ضعیف است ! نمی دانم اشکال از کجاست ، علاقه ای هم به دانستن آن ندارم . اما با وجود آنکه تئاتر ایران هم از این امکانات تا حد زیادی بی بهره است ، حتم دارم که با تلاش فراوان و خلاقیت شاعرانه و هنرمندانه به معنای حقیقی ! ، می شود تئاتری سراسر زیبایی و شگفتی را پدید آورد. تا حدی که نگاه ها را از سالن های سینما گرفته و به سالن های تئاتر سرازیر کند . این مهم شدنی است ، به شروط زیاد که یکی همدلی باشد و دیگری درک جایگاه واقعی هنرمند و دیگری های دیگر ...[گل][گل][گل]

سولدوز " آزمایشگاه تاتر رشد "

" لقمان را پند دادن خطاست " زیبا بود - چندبار دیدم .