برای همیشه استادم ؛محمد چرم شیر

 

به مناسبت بزرگداشت محمد چرم شیر در پنجاهمین سال تولد

 

سال هاست در اندیشه ی  یک سپاس ام؛سپاس از یک معلم.معلمی که هرگاه نامش از ذهنم می گذرد،وجودم لبریز از شوق زیستن می شود.شوقی بی پایان که باور ندارم روزی سرد شود.سپاس شاید یک انتهاست برای آن چه در حقمان روا داشته اند.حال آن که آموزه های محمد چرم شیر را هیچ سپاسی انتها نیست. او به حق معلم است و بندگی اش بر من روا.

از آنی که دیدم اش مرا آموخت.دیر آمدم،لبخند زد آن چنان که دیگر بار به پاس لبخندش زودتر از آن چه مقرر بود آمدم.در چشمان ام حذر بود، با چشمان اش اشتیاقم بخشید.نوشتن نمی دانستم،باور داشت که می دانم و من نیز باورم شد.خام دستانه نوشتم،صبورانه خواند.کاهلی بسیار کردم، با سعی همیشگی اش خجل ام کرد و دوباره به پا شدم.قلبم سرد شد از سختی های راه،منزل ام شد، با شمع وجودش گرم شدم و دوباره راهی راه.کج رفتم دستم گرفت، نابلد بودم ،نهیب ام زد.هرچه کردم ، بود. این همه را چگونه سپاس؟!

می دانم که حسرت این سپاس را به گور خواهم برد.زیرا آن چه او در حق من کرد و می کند،هرگز به کلام در نمی آید. تنها امید دارم که شاگرد متعهدی باشم.خوب بشنوم،خوب بی اندیشم تا خالصانه بی آفرینم و استمرار ورزم تا بر مقام شاگرد او بودن، مقامی دیگر افزایم.

شاید در رسای محمد چرم شیر نویسنده، بسیار شنیده باشیم.محمد چرم شیری چنان بزرگ که نامش بی نیاز از هر پیش وند آقا و جنابی ست.محمد چرم شیری با پشتکار کم نظیر و نوشته هایی که حسابش برای من از شمار بیرون است. اما درباره ی محمد چرم شیر در مقام یک معلم آن هم نه فقط سر کلاس دانشکده،کم گفته و شنیده ایم.محمد چرم شیری که به جرأت می توان گفت بیشتر از تمام شاگردان اش می خواند، بیشتر از تمام شان قلم می زند و تجربه می کند و بیشتر از تمام شان میل به آموختن دارد.معلمی که غیر از کلاس باز هم برای ات وقت می گذارد،نوشته هایت را می خواند و به اندیشه هایت گوش فرا می دهد؛ حتی سال ها پس از اتمام آن کلاس.معلمی که تنها کافی ست طالب مقام شاگردی باشی تا او معلم ات شود و افسوس که کم شاگرد برای چنین معلمی دیده ام.

معلم صبورم،محمد چرم شیر گرامی،بزرگ ات می دارم.حکمت آموختی ام،حکیم ات می نامم.بارها و بارها ماهرانه مرا از گرداب نمایشنامه هایم رهانده ای؛استاد ات می نامم.بی دریغ رسم زندگی و نوشتن آموختی ام،عاشق ات می نامم.امید که روزی به رسم سپاسگزاری نوشته ای از جان نثار ات کنم.

                                             سلما سلامتی

                                     پنجم اردی بهشت ماه 1389

 

/ 10 نظر / 19 بازدید
سرو ناز

دیده بر هم مینهم ،تا باز جویم من ترا ,, در درون حس پنهان و غریب قلب خویش باز میبینم كه آری ،،،دوستتر دارم ترا .. دوستتر از یک کلام و،، بیشتر از ظن خویش دیده بر هم مینهم ،،بینم،، كه نزدیک منی .. شاد گشتم از چنین احساس بی نیرنگ خویش باز میبینم كه اینجا در کنارم هستی و ,, دست گرمت را بگیرم باز من در دست خویش دیده بر هم مینهم ،، گرمای تو حس میشود ،, گویی هستم در تب و تاب تن بی ننگ خویش باز میلرزد دلم از شوق دیدار تو و ،... باز میخندد لبم از حس بی مانند خویش دیده بر هم مینهم ،دیگر صدایی نیست ،نیست ... جز طنین بی صدای قلب بی آهنگ خویش باز میخواهم بخوانم از سر بیم و امید ,, فاش گویم من کلام دل ،بگویم حرف خویش دیده بر هم مینهم ،بر گیرم از گوشم صدا ,, تا شوم کامل رها،در فکر لذتبخش خویش باز میگردم از این دنیا ،به دنیایی روم ,, کو نباشد احتیاجم ،تا بگویم درد خویش دیده بر هم مینهم ،تا بشنوم حرف ترا ,, از طریق روح تو ،یا از طریق قلب خویش باز کردم چشم خود ،دیگر نبود آن حس و حال ,, کاش میشد غرق گردم من در ای

ali

salam salma in matneto kamelen ghabol daram mohamade charm shir yedonast movafagh va payande bashi moraghebat az movazebat

نرگس بابایی

درود سلما جان یادداشت زیبایی بود پیروز باشی در پناه مهر

حامد کاوه

سلام این استاد را نمی شناسم اما چون همه معلمان در پناه خدا باشد. مطلبی به روز دارم با نام نگاهی به فیلم دموکراسی تو روز روشن. خوشحال می شوم.

نمایشنامه

آقای نمایش نامه نویس بزرگ و دوست داشتنی است چون همیشه برای یاد دادن آماده و دست هایی گشاده و بی منت داره

leila hekmatnia

سلام سورنا به روز است . . وسط حرفهایم جایی است که می توانی بپری - اتانازی ؟ رگم آماس می کند از این همه تیغ...می دانم آن روز .... تو با عقل بز و هیکل آدم ات اسطوره شده ای در یونان من مرتاضی شده ام که شهادت می دهد : دوستت ندارم .... نداشتم . بر گرد به صحنه ای از زمین که به خاک داده من را می روم اما به اندازه یک آدم زمین نباش که با همه بگردی .. . . و حرفهایی برای خواندن در ادامه ی مطلب ... منتظر نقد ارزشمندتان هستم . با احترام -لیلا حکمت نیا

زیبایی برای گلها می ماند اگربادزبانش رانگه می داشت سلام..دعوت به چندغزل

unii

مطلب جدید بزار

محسن عظیمی

و من امیدی ندارم یادداشتی درباره‌ی ایوانفِ آنتون چخوفِ امیررضا کوهستانی ایوانفِ آنتون چخوفِ امیررضا کوهستانی،‌ ایوانفی‌ست که هم‌چون راویِ شعر شبانه‌یِ شاملو، کاری با کار این جماعت ندارد. ایوانفی متعلق به همین مملکتِ گل‌و‌بلبل که یک‌جورایی «من» است، «تو»یی، «او»ست که امیدی ندارم، نداری، ندارد، که حوصله نداریم. کسی که از این دست داده، از آن دست هم می‌دهد؛ همه‌چیزش را و گوش‌هاش پُر از واژه‌گانی‌ست به‌زبانی دیگر و دوروبَرش پُر از زبان‌بازانی درحالِ چرخاندن زبان در دهان... کسی که دچار عذاب‌وجدان می‌شود و روی تخت‌خوابَ‌ش کباب، سیخ می‌کنند و هم‌بَسترَش، هم‌بَسترِِ سرطانی‌ست از جنس مرگ و خودش هم‌بَسترِ سرطانی دیگر از جنسِ وامانده‌گی...