حسن و دیو راه باریک پشت کوه

 

حسن ودیو راه باریک پشت کوه ،از آن نمایش های به اصطلاح پر وپیمانی ست که سخت می شود درباره اش نوشت.حسن این اسم آشنای قصه های ما که هدایت هاشمی تصویر بسیار مناسب و منطقی برای آن است،دنبال دیوی ست که در آخر درمی یابد یکی شبیه خود اوست.شیوه ی اجرایی سنتی واصیل ایرانی نمایش همان چیزی ست که نمایش این سرزمین کم دارد و بازی سازان نمایش که گویا درمحفلی دور هم هستند،هر یک به فراخور قصه داخل گود می شوند و بازی می سازند یا پشت پرده می روند وسایه می سازند و یا عروسک می گردانند.از بهترین ویژگی های این نمایش همه فن حریف بودن بازی سازان است.آن ها هنرمندانی هستند که دور هم جمع شده اند تا بخوانند وبنوازند و بازی بسازند.گویا شیوه ی نمایش را از دل زندگی روزمره ی مردم عادی بیرون کشیده اند.همان گونه که مردم دور هم جمع می شوند و برای هم قصه های یکدیگر را می گویند؛به آشناترین وشیرین ترین شکل.و در بند آن نیستند تا پیچیدگی ایجاد کنند.آن چه می خواهند بگویند ساده و روشن است.در نمایش نیز همه چیزساده است؛دیو وجود ندارد.کسی که او را دیو نامیده اند،یکی از مردمان است.خطرناک آن کسی ست که دیو را به ما می نمایاند.کسی که می خواهد همیشه مردمان در جنگ باشندتا خود حاصلی برد.

نمایش حتی از راه کار دادن هم ابایی ندارد.ما می فهمیم که اگربه اصل خود بازگردیم،چون نی به نیزار،به حقیقت دست خواهیم یافت.این راهکار آن قدر ساده داده می شود که به دنبال آن حتی می توان نمایش را بر اساس شعر مولانا(از نیستان تا مرا ببریده اند....)دانست.

ارتباط نگاه عارفانه ی مولانا به نی و افسانه های دیوان،از ارزش های غیر قابل انکار نمایش است.سیر دراماتیک قصه از یک نقطه شروع می شود و در نقطه ای به پایان می رسد.شخصیت اصلی(حسن) در این سیر دراماتیک تلاش می کند تا به مقصود برسد.وسرانجام به جایی می رسد که انتظار نداشته.نمایشنامه ساختارهای افسانه ای را در هم می شکند و افسانه ای امروزین می سازد.نمایش کاری می کند تصویرمان از دیو عوض شود و دوستش بداریم.این جاست که اثر پیام آور صلح و دوستی ست و هوشیاری و اندیشمندی را تبلیغ می کند تا متوجه باشیم دشمن اصلی کیست.دیالوگ های شعر گونه و همراهی موسیقی با آن ها نیز یکی از مقتضیات و جذابیت های این شیوه ی نمایشی ست که در عین حال به لحاظ دایره واژگان در دام نمونه های پیشین خود نیافتاده و سعی کرده تا آن جا که می تواند اصالت خود را حفظ کند واز کپی برداری یک شیوه و قصه دوری گزیند.

/ 3 نظر / 20 بازدید
پسری از شهر آفتاب

سلام ممنون از بابت انعکاس زیبایتان . « دنبال دیوی ست که در آخر درمی یابد یکی شبیه خود اوست. » این مرا به یاد فیلم ( هشت میلیمتری ) با بازی نیکلاس کیم کاپولا (کیج) انداخت . در این فیلم نیز نیکلاس دنبال مردی نقاب دار و جنایت کار است ، که در انتهای فیلم وقتی نقاب از صورت مرد برداشته می شود با چهره ای ساده لوح و عادی و دور از تصورات بیننده مواجه می شود . هرچند که ذات این مرد زشت و دیو صفت است . شاید بهانه ای شد تا شعری را که در مدح حسن کچل ، ماه ها پیش گفته ام ، اینجا بگذارم :

پسری از شهر آفتاب

بالا رفتیم قشنگ بود پایین اومدیم تفنگ بود حسنی کَچل مَچل کثیف و پاپتی چنگال نبود ، به چنگ بود باید کار بکنه اگه می خواد تمیز شه مثل پری پا پری شه باید چربی هاشو آب بکنه حسنی ننت داره داد می زنه! بیدار شو ، کاری بکن ، آقا شو بسه دیگه تنبلی ! بیکاری و تن پروری مگه توی خواب ندیدی فرشته! فرشته از خاک و خون سرشته می خوای بزاری تنها بره تو ابرها نمی خوای صداش کنی ؟! فقط یه عطر داری تو عطر ها حسنی چشم عسلی قربونتم ، بلند شو حیفه دیگه نباشی مثل دیوونه هاشی ببین پرنده میگه میخنده بغض درخت می رقصه خورشید خانوم چه سرده ! ماه داره می لرزه ببین زمین دور خدا می چرخه جون شاعر بلند شو ننت داره داد می زنه! خودشو به آب و آبی می زنه خوب گوش کن! جاده داره تموم میشه خوبی داره خونی میشه آبی داره سرخابی میشه دریا داره دره میشه حسنی حمومه داغه داغه شناسنامت رو بردار باید رخت بشه پاره پاره دیگه باید ازت خاک بلند شه مثل همه جوون ها قصرت باید بنا شه

پسری از شهر آفتاب

خواب که بودی همه بیدار شدن همه با سواد شدن همه دریا شدن بی ریا شدن همه آسمون شدن پاسبون شدن همه خاکی شدن شاکی شدن تو جا موندی نگاه کن ، حالا قه قهه و قاه قاه کن آخه دیوونه ، تشک کجا ؟! کو خونه؟ کچل کچل کلاچه کی می خوره کله پاچه ؟ حسنی پاشو حیا کن خواب توی روز زیادیه جلو پات رو نگاه کن نگاه بکن تو کوچه فیلسوف می فروشه آلوچه سر نداره ، کله و پاچه نداره آخه این کار عیب نداره حسنی می یای کاری کنیم ؟ بیا دیگه بازی نکنیم دویدیم و دویدیم پیر شدن رو ندیدیم یکی بود یکی نبود حسنی قصه نبود اتل متل توتوله قصه ما تمومه . ((( پایان)))