کادانس

کادانس نوشته ی طلا معتضدی به کارگردانی نیما دهقان این روزها در کارگاه نمایش اجرا می شود.از کارهای نیما دهقان "لوله"و"دومتر در دو متر جنگ" راپیش از این دیده ام.در هردو نمایش از یک وسیله برای انتقال ذهنیت مؤلف به صورت نشانه ای استفاده شده بود.درنمایش لوله از لوله ودر نمایش دو متر در دو متر جنگ از مکعب.در کادانس نیز ما مکعب هایی نورانی داریم که در طول نمایش به وسیله بازیگران به شکل های مختلف چیده می شوند.استفاده از چنین تکنیکی در اجرا وقتی تکرار شود،می تواند به نوعی مؤلفه ای باشد برای شناخت کارگردان.البته در این که آیا می توان استفاده از این روش را امضای کارگردان دانست ،جای بحث بسیار است.از طرف دیگر کارآمدی این تکنیک از اهمیت بیشتری برخوردار است.در کادانس که نمایشی ست حدود 45 دقیقه،شاهد شکل های متفاوتی هستیم که بازیگران به وسیله ی مکعب های نورانی می سازند.اما این تغییر شکل ها به طور پی درپی تا چه حد در جهت انتقال بهتر مفهوم ذهنی کارگردان و پیش از آن نویسنده است؟ در چند مورد شکلی که به وسیله ی مکعب ها ساخته می شود،در راستای نمایشنامه و حاوی ایده ای ست که ما را در درک بهتر نمایش یاری می دهد.اما در بیشتر لحظه ها تغییر چیدمان مکعب ها نه تنها ایده ی خاصی را منتقل نمی کند،بلکه صرفاً ترفندی برای حرکت بازیگران در صحنه به نظر می رسد.همه ی این ها در حالی ست که موقعیت وفضای نمایش ظرفیت سکونی بیش از این را داراست.سکونی که از خلال آن فرصتی فراهم می شود تا سه شخصیت نمایشنامه شناخته شوند.که البته نه این سکون را شاهدیم و نه شخصیت پردازی برای شناخت نقش ها.
نمایشنامه موقعیتی دراماتیک را خلق می کند،شخصیت ها را در آن موقعیت قرار می دهد و پیش می رود.تقریباً تا نیمه دیالوگ ها به فضاسازی نسبی می پردازند اما هنوز سه شخصیت نمایشنامه را نمی شناسیم والبته نقشی که لیلی رشیدی ایفا می کند، چون تیپ است دغدغه ی کمتری برای شناختنش داریم.اما استفاده از یک تیپ آن هم به گذراترین شکل ممکن ،نمایشنامه را بیش از پیش به دام ساده انگاری می اندازد.تنها اطلاعاتی که نمایشنامه تا پایان درباره ی سه شخصیت می دهد،این است که هر کدام به چی دلیل مرده اند و پا به جهان برزخ گذاشته اند.اما این دلایل منجر به شناخت شخصیت ها و پرداخت دلیل اعمال آن ها نمی شود.منکر آن نیستم که همیشه نمایشنامه نیازمند پرداختن به زندگی شخصیت ها و رفتن به عمق گذشته ی اتفاق دراماتیک نیست؛ اما آن جا که نویسنده خود گام در این راه می گذارد و دلیل مرگ شخصیت ها را بیان می کند،انتظار می رود مخاطب را رها نکند و کنجکاوی بیدار شده اش را ارضا نماید. به دنبال همین کم گویی که دیالوگ های فلسفی شبه شعاری گاه به گاه برای انتقال اندیشه ی مؤلف از عوارض آن است،پایان نمایش نیز نه تنها بی اهمیت بلکه فراموش شدنی به نظر می رسد.این کم گویی می تواند در اثری با مشخصاتی دیگر که هدفش فضاسازی و انتقال حس از یک وضعیت است،مطلوب و مناسب باشد.اما نمایشی که خود به استناد طرح موقعیت و نقش ها و دلیل مرگشان ادعا می کند قصد قصه گویی دارد شایسته ی این خسّت نیست.
به نظر می رسد کارگردان با تکیه بر تجربیات پیشین خود و استفاده از راه های امتحان شده حرکت بازیگران در صحنه را طراحی کرده است.این شیوه ی طراحی تا حد زیادی نقص نمایشنامه را می پوشاندو مخاطب را درگیر فضاسازی کارگردان می کند.اما این درگیری انتظار مخاطب از نمایش را برآورده نمی سازد.وحتی کوتاهی نمایش نیز کمکی به حل این مشکل نمی کند.آنچه بیش از همه در ایجاد فضا و انتقال مفهوم ذهنی کارگردان و نویسنده مؤثر افتاده است،موسیقی نمایش است.گویا پررنگ ترین تلقی کارگردان از فضایی که می خواهد برای ما بسازد،آوایی ناشناخته است وتنها به این واسطه می تواند حقیقت را القا کند.کادانس،نام نمایشنامه خود تأییدی بر این مدعاست.کادانس که یک اصطلاح در موسیقی غربی ست،به معنای فرود و پایان یک قطعه موسیقی ست.انتخاب این نام اشارتی ست به موقعیت نمایش که فرود و پایان زندگی موسیقی وار شخصیت های اثر را به تصویر می کشد.همهن طور که می بینیم مرلفین نامی بهتر از یک نام موسیقایی برای بیان منظور خود نیافته اند.موسیقی آن چه در توان دارد را به خوبی ادا می کند.این تصویر ها و حرکت ها و کلام هاست که به خوبی از امکانات خود استفاده نکرده اند؛یا در دام تکرار افتاده اند یا در دام کم گویی.این نکته نیز قابل توجه است که وجود رگه های طنز در بازی ها تنها مفری شده برای جلوگیری از خستگی مخاطب و دلیلی ست برای کشش بیشتر او به سوی نمایش.این در حالی ست که موقعیت نمایش چنین طنزی را بر نمی تابد.البته این مدعا کلی نیست.می توان به چنین موقعیتی (برزخ)رویکردی حتی کاملاً طنز داشت.اما این در صورتی ست که شخصیت ها در موقعیت آن قدر دست به عمل بزنند و نمایشنامه فضای طنز آلود را آن طور بسازد که چنین رویکردی منطقی بنماید.
آن چه یکی از جذابیت ها و خصیصه های به یاد ماندنی اثر است،نورپردازی کار به واسطه ی طراحی نورها در مکعب هاست.نورهای مهتابی در مکعب های سفید تصویری بدیع می سازد که جا به جایی مکعب ها توسط بازیگران این بداعت را دو چندان می کند.تصویری منطقی و مناسب که در کنار موسیقی فضایی کاملاً قابل درک خلق می کند.سرچشمه ی این منطق دنیایی ست که حقیقتش را جز با نور وصدا نمی توان تعین بخشید.
/ 8 نظر / 4 بازدید
نرگس شقایق قاصدک

درود بانو سلما جان ما بسیار زیبا و موشکافانه سخن راندید پیروز مانید و بر قرار در پناه مهر [گل]

حامد کاوه

سلام اول یک پیشنهاد دارم ، اگر از کار هایی می نویسید که احتمال مشاهده آن توسط مخاطبان وبلاگ شما اندک است ، قبل از توضیح و نقد ، از آن کار و اثر خلاصه ای را بیان کنید . این نمایش را ندیدم ، پس نقد شما محترم و محفوظ . مدت طولانی ست که از تئاتر دور افتاده ام . اما خبر هایی از دور می شنوم . اما در نوشته شما به موردی برخوردم که باعث شگفتی ام شد ! (( این نکته نیز قابل توجه است که وجود رگه های طنز در بازی ها تنها مفری شده برای جلوگیری از خستگی مخاطب و دلیلی ست برای کشش بیشتر او به سوی نمایش. )) گمان می کردم این ترفند برای جذب مخاطب فقط در سینما باشد . اما می شنوم که مشکل جدی تر است . در این باره حرفی جز تاسف برای هنر ایران ، ندارم . در ضمن ، از این قسمت نمایش خوشم آمد و جای تحسین دارد .(( سرچشمه ی این منطق دنیایی ست که حقیقتش را جز با نور وصدا نمی توان تعین بخشید. )) که البته حقیقت بیشتر از این است ! موفق و شاد باشید ...[گل][گل][گل]

گلناز شعبانی

می دونی. این پسری که من می گم یه کم چاغه و بد اخلاق. شیکمش مثه مرد 90 ساله اینقد جلو ا که آدم خنش می گیره. سرش تاسه. 25 سالشه ها اما زشت و کجل و چاقه. چشماش از حدقه در اومده بیرون. مثه آدم فضایی ها می مونه.... ها ها ها[نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند][نیشخند]

آرش رادمنش

سلام لیلا... بیا و "هنوز اسم ندارد-قسمت اول" و "نامه ای از خانه" را بخوان! منتظر خواندن نظرت بر هر دو داستان هستم... لینک وبلاگ داستان و شعرهایم در وبلاگ ترجمه هست ... پایکوب باشی و دست انداز!

پسری از شهر آفتاب

سلام بابت نظرتان ممنون . استفاده کردم . ببخش که عادت کرده ام به فضولی . آپ کردم . موفق و شاد باشید ...[گل][گل][گل]

امیر قربانی

سلام. کسب مقام اول شما را در سومین دوره انتخاب آثار برتر ادبیات نمایشی ایران تبریک می گویم . هنرتان مستدام باد[گل][گل][دست][دست][لبخند]

فرهاد ارشاد

خانوم سلامتی، من دنبال خانوم معتضدی هستم برای یک سوال و مجوز درباره " رستگاری در شب دور " که آیا تا کنون در جشنواره رضوی بخش صحنه ای کار شده یا نه اگه به ایشون آدرس وبلاگ بنده را بدید خیلی ممنون میشم